تبليغاتX
طنز مطبوعاتی
این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است
آیا دستهای پشت پرده مانع از پاک شدن حرفهای روی تخته سیاه میشود

آیا کسی پیدا میشود که تخته سیاه سفید ما را پاک کند

آیا اینبار هم نیکنامی در ازدحام نگاههای پر معنا بر میخیزد و به جان تخته می افتد یا شفایی در طی یک عملیات ضربتی با حد اقل امکانات دستمالی را خیس کرده و تخته را پاک که چه عرض کنم می شوید آیا عربزاده بالاخره موفق میشود که متانت علی زراندوز را در برابر کیاست پوپک صابری خدشه دار کند آنهم به خاطر  یک تکه تخته پاک کن

آیا این عربزاده همان عربزاده ایست که سر کلاس خانم صابری همچون دهه شصتیها آدامس می جود

"چی؟ عربزاده سر کلاس خانم صابری آدامس می جود؟! دروغ میگی!"

به راستی چه رشادتی داشت این مرد بزرگ همانند هراکلیوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 20:46  توسط نسيم | 
اولا عيد شما مبارك

ثانيا اگر در تهران هستيد جاي ما خالي(چون ترافيك وآلودگي نيست) و سپس جاي شما در آبادي ما خالي كه بزنيد به كوه و دشت و ريه هاي تان را از هواي تازه پر كنيد

تبصره : اگر در تهران نيستيد بعيد است كه اين وبلاگ را بخوانيد.

ثالثا دست همه بچه ها درد نكند كه ما را به خاطر اين وبلاگ مورد الطاف خويش قرار دادند مخصوصا خانم صابري كه با راهنمايي ها وتشويق هايشان نشان دادند كه ما در مورد ايشان اشتباه نكرده ايم واشتباه نخواهيم كرد(چون اگر غير از اين بود تا الان باد صبا خاكستر روح الله عسگري را هر از گاهي در آسمان آبي ميدان آرژانتين پخش مي كرد) و همينطور خانم بابايي كه به گزارش شبكه خبري C.N.N  قرار است در ماه آوريل المستقبل  ودر جريان برپايي ترم دوم كلاس طنز و به خاطر كلمه توسري خوربودن طي يك حمله تروريستي ما را مورد الطاف خويش قرار دهند

رابعا قرار بود نقدي بنويسم بر سريالهاي طنز نوروزي كه فكر كنم يك كمي زود است

خامسا : ااااااااااااه چه دل پري دارم من!

سادسا بفرماييد اين هم خاطره جديد :

قرار بود سر كلاس خانم صفرزاده يك مطلبي بخوانيم كه در آن از عناصر اسم مستعار، اغراق،... (بقيه اش را هم فراموش كرده ام!) استفاده شده باشد و از آنجا كه من تنبل فراموشكار روح الله عسگري(اميدوارم درست نوشته شده باشم!) يادم رفته بود تصميم گرفتم از حافظه بلند مدت كمك گرفته و مطلبي را كه در 40 سال قبل(با احتساب وقتهاي اضافه) در يك جريده محترمه محلي به قلم اينجانب به چاپ رسيده بود را با اندكي تغيير قرائت كنم و از آنجا كه حافظه بلند مدت من كوتاهتر از حافظه كوتاه مدتم تشريف دارند از آن مطلب مچوپ(كلمه پيشنهادي آقاي شفاهي به جاي عبارت چاپ شده) فقط پايان غم انگيزش به يادم مانده بود في الفور در همان تاكسي اي كه به مقصد آرژانتين حركت مي كرد داستان جديدي نوشتم با همان پايان.نوبت به من رسيد :

_  خانم صفر زاده : آقاي عسگري شما در مطلبي كه خواهيد خواند از چه عنصري استفاده كرده ايد؟

_ آقاي عسگري(درحاليكه بچه ها داشتند يواشكي به او مي رساندند) : اغراق

_  خانم صفر زاده :بفرماييد منتظريم!

_عسگري:#@$^%&*)%^$##(()**&&^^%$$#$++____())**&&^^%%$#%&*&&*&^*&%&%&$&^$&^#$##%$*&%)%^)*&^*&^()&()*)*&%^*%&*$^&#%@#^%@^%@^%#&^$#&^%$*^$*%$*&$%*&%^&*^%)*&^)*&^)*&^^^^^^^^^^^^^^)***************((((((((((()******&&&&&&&&&&&&&&^^^^^^^^^^%)%&*$&*^^^^^^^^^^^^^))&^%&*^$%&$^%#$^#&^#*&%)^)*^^(&()*&()^*)&^)*&%^^&%&*$^$^#%^@&^$$$$$$$$$$*&********&^^^^$%*)))))))))))))$$$$$$$$$$$*&^^^^^^^^^^^^^$%%%%%%%*&&&&&&&&&&&&&$$

_ آقاي لطفيان : اين خزعبلات ومزخرفات چيه؟

_  خانم صفر زاده : آقاي عسگري مي خواستند ما را غافلگير كنند ولي نشد!

ومن به خودم قول دادم براي احياي حيثيت از دست رفته و آبروي ريخته شده اصل داستان مچوپ را از زير سنگ هم كه شده پيدا كنم و براي خانم صفر زاده بياورم.البته خودم هم مي دانستم كه چنين چيزي امكان پذير نمي باشد چون تا حالا نشده كه يك مطلب بيش از يك هفته مهمان آرشيو من (كدام آرشيو ؟ اين را يكي از حضار گفت) باشد . تا اينكه بصورت اتفاقي آنرا در سايت دوم روستاي وادقان (روستاي زادگاهم ) (از سايت اول هم بازديد كنيد) يافتم كه زحمت copy   و paste   آنرا كشيدم.اگر خواستيد به زبان اصلي(بدون تغيير) بخوانيد به سايت فوق مراجعه فرماييد و اگر يك اصلاح طلب واقعي هستيد تا پايان اين مطلب با ما همراه باشيد(پايان تمام پرانتزها!):

مهماني بزرگ:

فرض كنيد در يك جزيره دورافتاده آنسوي حوزه ي درياي كارائيب در يك بعدازظهر تابستاني روي كلبه درختي اتان دراز كشيده ايد .گاهي باصداي فلامينگوها به خواب مي رويدو گاهي با صداي مرغان دريايي از خواب بيدار مي شويد گاهي براي اينكه تنوعي در زندگي اتان رخ داده باشد به پهلوي راست مي خوابيد وگاهي براي جلوگيري از تكرار به پهلوي چپ دراز مي كشيدو هيچ چيز جز صداي تلفن همراه (كه 25سال بدون زنگ وsmsرا سپري كرده ايد)در جا ميخكوبتان نمي كند.
 تلفن را بر مي داريد از طرف پسرعموي عزيز به يك مهماني بزرگ دعوت شده ايد از اينكه احساس مي كنيد پس از سالها يك نفر شما را آدم حساب كرده است در پوست خود نمي گنجيد.گوشي را قطع مي كنيد.بدنبال يك تكه شيشه مي گرديد تا صورتتان را اصلاح كنيد كه باز صداي گوشي اتان در مي آيد.فرد آنسوي خط خود را همكلاسي شما در 25سال قبل معرفي مي كند.خيلي تلاش مي كنيد تا حداقل نام وچهره او را به خاطر بياوريد تلاش شما بي فايده است اما براي اينكه كم نياورده باشيد ادعا مي كنيد كه در طول اين سالها خيلي به دنبال او گشته ايد.به هرحال شما باز هم به يك مهماني بزرگ(اينبار از سوي دوستتان )دعوت شده ايد.ترديد اندكي از وجود شريف ونازنين شما را فرا گرفته است.بايد بين مهماني پسر عمو وهم دانشگاهي اتان يك كدام را انتخاب كنيد اما به اين نتيجه مي رسيد كه با كمي هماهنگي مي توانيد در هر دو مهماني حضور داشته باشيد صورتتان را با سرعت بيشتري خش مي اندازيد.به اندازه كافي استرس كنسل شدن مهماني ها در وجود شما رخنه كرده است كه باز صداي تلفن قلب شما را به يك دوي 100مترامدادي دعوت مي كند كسي كه آنسوي گوشي است ادعا مي كند كه37سال پيش از كوچه پشتي خانه پدر خانم دوست دوران ابتدايي شما عبور كرده است وهمين دليل محكمي براي دعوت كردن شما به يك مهماني بزرگ است.شگفت زده به سمت آبهاي ساكن مي دويد سعي مي كنيد عكس خودتان را در آب برانداز كنيد نه شبيه رئيس جمهورها هستيد نه به آدم هاي هنرپيشه نه به هيچ فوتباليستي شباهت نداريد اما به هرحال خودتان را قانع مي كنيدكه آدم مهمي شده ايد.روي شن هاي ساحل تمرين امضاءمي كنيد.در حال پوشيدن لباسهاي پلوخوري هستيدكه هلي كوپترهاي دوستان شما يكي يكي فرود مي آيند و دعوا بر سر اينكه سوار كدام هلي كوپتر شويد اوج مي گيرد به هرحال چشم كه باز مي كنيد سوار يكي از آنها شده ايد.آدمهاي مهمي را  مي بينيد با ظاهرهاي آراسته ومرتب كه در گوشه گوشه اين هلي كوپتر نشسته اند.هر چند از حرفهاي آنها سر در نمي آوريد اما به هر حال به گلدكوئيست خوش آمديد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 9:34  توسط كاشي |