![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است |
|
اين شايد آخرين پست اين وبلاگ باشد
توجه : كاريكاتور زير تزئيني است
متاسفانه نسيم رسم بدي را بدعت گذاري كرد و مسير وبلاگ را در حاليكه از تمامي گردنه هاي سخت هسته اي عبور كرده بود و داشت كم كم به ساحل آرامشي مي رسيد كه مسلما حق مسلم همه ماهاست ، به سمتي پيچانيد كه به قول سعدي عليه الرحمه: خلاف راي صواب است.او مسير مقدس اين وبلاگ و مسير مقدس تر نويسندگي را به لجن آدم فروشي وبه نكبت زير آب زني زينت بخشيد و ترس من خاك خورده اين وادي اين بود كه مبادا فردا روز، ديگر نويسنده اي پست بدهد كه مثلا:گلنساي عزيز سلام!و در لفافه به گلنسا بفهماند كه مطلب چند شغله بودن الهام كه درجه عالي را از مقام شامخ گلنسايي دريافت نمود كار مثلا روح الله عسكري بوده است و نه مثلا مريم بابايي!ويا فلان نويسنده مزدوري از گرد راه برسد ومطلبي بنويسد با اين مضمون كه گلنساي عزيز به خدا من با چشمهاي خودم ديدم كه وقتي شما در حال سخنراني و ايراد بيانات يا بيان ايرادات بوديد ماندانا خرم در حال ورق بازي در موبايل خود بود!يا بهمان نويسنده مدعي شود كه در جلسه فكر كردن در مورد سوژه كاريكاتور ، همه (البته مثلا بجز عسكري و رودساز) در حال جوك گفتن و مزه پراني هايي كه به هرحال اقتضاء دوران نوجواني است بودند.يا در همان جلسه همه به هم قول ميدهند كه موقع اظهارات فاضل تركمن در برابر گلنسا سفت و سخت و كوبنده از كسي كه طرح كاريكاتور را داده حمايت كنند(كه مثلا حمايت نكردند)من همه اين پست ها را(كه در آينده قرار است صورت بگيرد) را با چشمهاي همچون چشمهاي عقابم از دور ديدم وبه شدت بعنوان عضوي كوچك نگران آينده اين وبلاگ شده ام.آيا فردا به من وشما نخواهند گفت كه توي طنز نويس چطور درس حريمهاي اخلاقي طنز را پاس كرده اي؟اگر پاس كرده اي پس اين آدم فروشي و زيرآب زني چه دردي از تو دوا خواهد كرد.شما تا فردا صبح هم كه بنشيني و ضجه بزني بر دل سخت تر از سنگ گلنسا اثري نخواهد داشت و نه تنها نخواهي توانست حداقل نمره را كسب كني كه بلكه پوياي عزيز و دوست داشتني و لطفيان گرامي را هم به ورطه سقوط ونابودي مي كشاني.پوياي وظيفه شناس و مسوول چه تقصيري دارد كه شما از مصاحبه ات كپي نگرفته اي؟آيا روسري خودتان را براي لحظه اي قاضي قرار داده ايد كه چرا پويا جان ، مطالب ساير سرويس ها را گم نمي كند و فقط اين اتفاق در مورد سرويس شما ، براي او روي ميدهد؟خواهر گرامي!(البته روي سخنم به ساير خواهران محترمه هم هست) برويد خودتان را اصلاح كنيد اما دامن طنز را آلوده نفرماييد يا به قول استاد زرويي:نعل را وارونه نزنيد.اينجا قرن ارتباطات است (و اتفاقا بعضي از دوستان هم كه قرار است ليسانس اش را بگيرند- اين را يكي از حضار گفت) و اين توجيهات نه تنها از جانب گلنسا كه از جانب من هم قابل قبول نيست! اجازه بدهيد سخن را به درازا نكشم كه هم وقت شما و هم وقت من عزيز است.بر طبق يك نظرسنجي اس.ام.اسي بچه ها موافقت خود را با تغيير كاربري وبلاگ اعلام نموده اند البته ما اصلا قصد برج سازي و يا افتتاح هيچ پروژه عمراني ديگري نداريم و از اين به بعد قرار است اين وبلاگ به سبك گلنا اداره شود يعني با ستونهاي چهل سال بعد،ناطق سپس افزود،شايعات و ....تا در غياب كلاسهاي طنز مطبوعاتي بچه ها همچنان بروز و آپ تو دي بنويسند(مخصوصا روح الله عسكري- اين يكي را شرط مي بندم كه گلنسا گفت!)بنابراين از اين پس در زير هر مطلبي كه آماده پست كردن نموده ايد يك منوي كشويي باز مي شود كه از شما مي خواهد قالب مورد نظر خود را براي نوشتن انتخاب كنيد.از همين حالا به جاي كامنت گذاشتن و همديگر را تحويل گرفتن بايد به فكر طنزنويسي و نقد آثارمان باشيم مطمئنا گلنساي عزيز هم در اين مورد راهنماي ما خواهند بود.فقط فردا نيام ببينم اين پايين نوشته شده 40 نظر!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:7 توسط كاشي |
|
|
فکر نکنید دیونه شدم و حساسم و گیر میدم و غر میزنم اصلا فکر کنید من این مطلب رو دو بار نوشتم که اگه یکیش کم شد اون یکی باشه حالا مرد میخوام این مطلب رو به نام خودش ثبت کنه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:34 توسط نسيم |
|
|
اگر فکر می کنید من خیلی حساسم و گیر میدم و غر می زنم و هرچیزی توی این مایه ها به من چه اصلا فکر کنید من تصمیم گرفتم این مطلب و بنویسم
اولش فکر کردم من شهریور ماه گرفتار نقاشی خانه مان هستم بهتره کار گزارش رو زود تر تحویل بدم خب !؟ بعد یک روز مصاحبه تنظیم شده من گم شد من هم کل اتاقم رو زیر و رو کردم دیدم متن های پاک نویس نشده منم قاطی کاغذ باطلا رفته یعنی گم شد بعد قرار شد من ته مانده گزارش رو بفرستم برای آقای لطفیان که دوباره تنظیم کنند که e_mail هم وسط راه گم شد و مجبور شدم دوباره بفرستم که این بار پیدا شد بعد زنگ زدم به بابایی عکسارو بگیرم گفت دادم به فاضل که اونم عکسارو گم کرده و گفتم خب دوباره بفرست گفت نمیدونم مثل اینکه گم شد حالا اگر یک روزی یک مصاحبه کامل با فاطمه راکعی رو دیدید که خیلی هنرمندانه تنظیم شده و در جایی چاپ شد ه بدونید یا شما گم شدید داغ بودید نفهمیدید یا یک دست پشت پرده مصاحبه من رو به نام خودش ثبت کرده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:23 توسط نسيم |
|
|
اگر فکر می کنید من خیلی حساسم و گیر میدم و غر می زنم و هرچیزی توی این مایه ها به من چه اصلا فکر کنید من تصمیم گرفتم این مطلب و بنویسم
اولش فکر کردم من شهریور ماه گرفتار نقاشی خانه مان هستم بهتره کار گزارش رو زود تر تحویل بدم خب !؟ بعد یک روز مصاحبه تنظیم شده من گم شد من هم کل اتاقم رو زیر و رو کردم دیدم متن های پاک نویس نشده منم قاطی کاغذ باطلا رفته یعنی گم شد بعد قرار شد من ته مانده گزارش رو بفرستم برای آقای لطفیان که دوباره تنظیم کنند که e_mail هم وسط راه گم شد و مجبور شدم دوباره بفرستم که این بار پیدا شد بعد زنگ زدم به بابایی عکسارو بگیرم گفت دادم به فاضل که اونم عکسارو گم کرده و گفتم خب دوباره بفرست گفت نمیدونم مثل اینکه گم شد حالا اگر یک روزی یک مصاحبه کامل با فاطمه راکعی رو دیدید که خیلی هنرمندانه تنظیم شده و در جایی چاپ شد ه بدونید یا شما گم شدید داغ بودید نفهمیدید یا یک دست پشت پرده مصاحبه من رو به نام خودش ثبت کرده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:23 توسط نسيم |
|
|
اگر فکر می کنید من خیلی حساسم و گیر میدم و غر می زنم و هرچیزی توی این مایه ها به من چه اصلا فکر کنید من تصمیم گرفتم این مطلب و بنویسم
اولش فکر کردم من شهریور ماه گرفتار نقاشی خانه مان هستم بهتره کار گزارش رو زود تر تحویل بدم خب !؟ بعد یک روز مصاحبه تنظیم شده من گم شد من هم کل اتاقم رو زیر و رو کردم دیدم متن های پاک نویس نشده منم قاطی کاغذ باطلا رفته یعنی گم شد بعد قرار شد من ته مانده گزارش رو بفرستم برای آقای لطفیان که دوباره تنظیم کنند که e_mail هم وسط راه گم شد و مجبور شدم دوباره بفرستم که این بار پیدا شد بعد زنگ زدم به بابایی عکسارو بگیرم گفت دادم به فاضل که اونم عکسارو گم کرده و گفتم خب دوباره بفرست گفت نمیدونم مثل اینکه گم شد حالا اگر یک روزی یک مصاحبه کامل با فاطمه راکعی رو دیدید که خیلی هنرمندانه تنظیم شده و در جایی چاپ شد ه بدونید یا شما گم شدید داغ بودید نفهمیدید یا یک دست پشت پرده مصاحبه من رو به نام خودش ثبت کرده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:23 توسط نسيم |
|
|
تذكر كتبي) بعضي از دوستان لطف كنند و قبل از خواندن اين پست كامنتهاي مطلب دوست وبرادر عزيز فرزام الفت را مرور نمايند مخصوصا آخريش را البته همانطور كه گفتم بعضي از دوستان اين كار را انجام دهند الف) يك مساله هسته اي: فرض كنيد شما در حال كل كل شديد آنهم از نوع اس ام اسي آن با چند تن از همكلاسي هايتان( مثلا فرزام و نسيم) هستيد.درست در زماني كه در اوج تك و پاتك تشريف داريد يكي از اين اس ام اس هاي داغ و آتشين كه قرار است در كوبنده ترين وضعيت ممكن مواضع استكباري فرزام و نسيم را به طرز بسيار فجيعي در هم بكوبد ناگهان سر از گوشي هاجر ده بزرگي در بياورد شما پيدا كنيد پرتقال فروشي را كه در محله ما يا خانم ده بزرگي زندگي مي كند! ج) ديشب بالاخره لطف من شامل حال موسسه گل آقا شد و سر انجام كار تاليف نمايشنامه ي درخواستي استاد احترامي به پايان رسيد.به كساني كه به هر نحوي ممكن است به متن نمايشنامه دسترسي پيدا كنند هشدار مي دهم كه مبادا جو زده شوند و بخواهند پاي مرا بعنوان يك استعداد نو و پست مدرن در زمينه نمايشنامه نويسي به رسانه ها بكشند من كلا اهل رسانه مسانه نيستم و ترجيح ميدهم كه يك استعداد گنگ و كشف نشده باقي بمانم راستش را بخواهيد من حوصله دو چيز را ندارم يكي حوصله مصاحبه كردن و ديگري حوصله بهرام بيضايي را چون خيلي آدم زگيلي است و من مي دانم تا سي چهل تا نمايشنامه مرا پياده نكند دست بردار نخواهد بود.اگر نمي توانيد جلوي زبانتان را بگيريد لااقل به بهرام چيزي نگوييد حالا خبرنگارها رو ميشه يه جوري دك كرد ولي او رو اصلا و ابدا! ب) ببخشيد كه نكته ب) را جا انداختم چون اصلا چنين نكته اي وجود نداشت! د) تهيه چند فتوكاتور براي كلاس طنز ما را به ذوق آورد كه يك وبلاگ به همين نام را در بلاگفا اجاره كنيم.اين هم آدرسش :وبلاگ فتوكاتور از دوستان عزيز هم خواهش مي كنيم ما را در اين زمينه ياري نمايند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:43 توسط كاشي |
|
|
با این پست قبلی آدم اشکش در میاد. نه اصلا" طنز نبود! (از طرف عسگری)
واقعا" دلم می سوزه. این جلسات آخر من به جهانگردی و بعدش به خرکاری و ... گذشت! نشد و نمیشه که جلسه آخر هم بیام. همیشه از اینکه آخرش همه چی بد تموم بشه بدم میاد. واسه همین همیشه غذاهایی که دوست دارم رو یه لقمه اش رو میذارم آخر کار می خورم. اما این بار نشد. و اما اتفاقات اخیر بند ۵ و ۶ خیلی مهمه! حتما" بخونید: ۱- یه سفرنامه بسیار پربار که توی وبلاگ خودم نوشتم! ۲- با پیگیریهای خانم صابری کوچک (نه خانم صابری بزرگ) موفق شدم یک صفر کله گنده از کلاس اخلاق در طنز بگیرم. خداییش هم من از اول معلوم بود اخلاق ندارم. ۳- امروز که با موسسه تماس گرفتم و گفتم با خانم صابری کار دارم مثل همیشه پرسیدن با کدوم صابری؟ منم این بار برای اولین بار دل رو به دریا زدم و گفتم: با خانم صابری اصلی (آخه معمولا" با خانم صابری فرعی کار داشتم). اما با این حال قسمت نبود. بازم گوشی رو دادن به خانم صابری فرعی. ایشون هم همونی رو گفت که در بند قبل عرض کردم. ۴- خداییش ما ۱۸ سال درس خوندیم اینقدر دنبال کلاس و نمره و این چیزا نبودیم. ببینید آخر عمری به چه فلاکتی افتادیم و چه جوری هر چی حال کرده بودیم، داره از چشممون می زنه بیرون! ۵- امیدوارم اگر من کلا" از هستی ساقط نشدم و از سرویس سیاسی و مابقی سرویسها سرویس... ببخشید خلع ید نشدم، با پیگیریهای مداوم موفق بشم برای به روزرسانی سرویس بخت برگشته و تاریخ گذشته سیاسی یک جلسه بگذارم. لذا هنوز امیدوارم که باز هم دور هم جمع بشیم. عضو افتخاری هم می گیریم از سرویسهای دیگه. ۶- اگر کلاسهای طنز ادامه پیدا کرد روی من حساب کنید. البته برای تدریس اخلاق در طنز... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 20:29 توسط فرزام |
|
|
خیلی دلم می خواد قیافه بچه ها رو در آخرین جلسه ببینم البته الان که این مطلب و می نویسم یک شنبه است و من هیچ چی ندیدم ولی راستش نمی دونم این عادتی که من به همه هم کلاسی ها کردم اپیدمیه یا نه من زیادی احاساساتیم حالا شما تصور کنید ۲۰ سال از فردا که آخرین جلسه است بگذره و ما دوباره همدیگرو ببینیم چه حدسی می زنید
آقای شفایی: یک کشتی خریده اندازه تایتانیک بعد می اد به همه ما بلیط مجانی میده ما میریم یه سفر دریایی بعد اونجا یه جزیره کشف میکنیم اسمشو می زاریم گل آقا آقلی لطفیان:به احتمال زیاد از بس هر جا رفته بسته شده خودش یه مجله زده به صورت خود مختار به نام گل آقا۲ بعد توی مجله قسمت مصاحبه هاش همیشه خالیه چون............... آقای رود ساز:یک دارالترجمه زده که توش دو تا دیکشنریه "خارجی به رود سازو رود ساز به فارسی"به نام دار الترجمه گل آقا آقای عسگری: ۲۰ تا صفحه ۴۰ سال بعد داره ۵۰ تا صفحه تست گلنا یک عالمم وقت شیفتی برای دودر کردن در خود گل آقا
خانم خرم: هر شب ساعت بیست و سی حاشیه اخبار فرهنگی میگه و تاریخ تولدارو اعلام میکنه " ماندانا من ۵ فروردینما یادت نره
خانم بابایی: یک سر دبیر موفق شده با یک برنامه روتین که البته برای نوشتن متناش فقط با خواجه حافظ شیراز مشورت نکرده اسم برنامش رو هم میزاره من و گل آقا ووووو خانم ده بزرگی: یک روزنامه نگار متفاوت شده با دید متفاوت و قلم متفاوت و هاجری متفاوت این شما و این هم بارباپاپا خانم صباغان: یک صفحه توی گل آقا داره بترکون یگ وبلاگ توی پرشین داره پر طرفدار هر ماه هم یه مقرری به مریم بابایی میده که بذاره براش یه آیتم بسلزه از دست خیلی ها هم که ۲۰ سال پیش دلخور شده و الان باهاشون هم کاره هنوز دلخوره ترکمن و نظری: نصف بچه ها گل آقارو این می نویسه نصفش و اون الفت "دیر اومد یادم دفت"فکر کنم با این سفرهایی مختلف و خاطرات مختلف ۲۰ سال دیگه شاخ آفریقا در حال خاطره جمع کردن باشه خانم صابری من دارم معذرت خواهی میکنمااااااااا !!!!!!!!!! بچه ها این هم کلاسی عزیز محترم تواناتونو ببخشید خبببببببببببببببب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:54 توسط نسيم |
|
|
اصلا قصد نداشتم به موسسه گل آقا بيايم .فرزام با من تماس گرفت و دليل نيامدنم را به كلاس پرسيد.گفتم كارها را اصلا حروفچيني نكرده ام و مطلب نسيم وماني هم اصلاح نشده اند.امروز قطعا بوسيله پويا فروخته خواهم شد.فرزام گفت خودت را لوس نكن امروز شايد آخرين جلسه كلاس طنز مطبوعاتي باشد.به اتفاق او مطالب را تصحيح وحروفچيني كرديم.من دقيقا ساعت پنج به كلاس آمدم.پس از خوش وبش با بچه ها، ماندانا با هديه اي در دست خطاب به من گفت : تولدت مبارك!تازه يادم آمد كه در حوالي روز تولد من به سر مي بريم.از او تشكر كردم وادامه مذاكراتم را با پويا از سر گرفتم خيلي دلش مي خواست كه من آن هديه را تحت عنوان« رانت » به او بدهم اما من ترجيح دادم تا قضيه بيشتر از طريق ديپلماتيك حل شود تا اينكه بخواهم هديه روز تولدم را وجه المصالحه قرار دهم.كلاس كه تمام شد سريعا به خانه آمدم.آپارتماني كوچك در خيابان مالك اشتر.مادرم زنگ زد.گفت:كجا بودي الان نزديك سه ساعت است كه همراهت را مي گيريم ولي جواب نمي دهي داشتيم كم كم دلواپس مي شديم؟گفتم: موسسه گل آقا بودم آنجا موبايل آنتن نمي دهد حالا چه كار داشتيد؟گفت : مي خواستيم روز تولدت را تبريك بگوييم.از او تشكر وخداحافظي كردم.ولي به نظر مي رسيد اين قضيه روز تولد من هم شوخي شوخي جدي شده است. تصميم گرفتم تا كميته اي تشكيل دهم با اسم : ستاد روز تولد روح الله عسكري.برنامه هاي ويژه اي را هم اعلام كردم.با اينكه تا شستن جورابهايم يك هفته ديگر و تا شستن ظرفها وتميز كردن خانه حداقل سه هفته ديگر فرصت باقي مانده بود اما چون جزء برنامه هاي ويژه من قرار گرفته بودند همه را انجام دادم بعد 29 شمع به نيت 29 سالگي ام خريدم با كيكي كه روي آن نوشته بود:تولدت مبارك!هر چه تلاش كردم ديدم فايده اي ندارد جشن تولد كه اينقدر سوت و كور نمي شود.ياد عزيزترين دوست دوران زندگي ام افتادم.شايد باور نكنيد اما من و او آنقدر با هم صميمي هستيم كه حتي كليد آپارتمانهاي همديگر را هم داريم بماند از شباهتهاي عجيب و غريب من و او.همراهش را گرفتم .چند بار زنگ خورد اما كسي جواب نداد.با خودم گفتم شايد در جايي قرار گرفته كه موبايلش آنتن نمي دهد.دوباره گرفتم سه باره ....اما هيچ خبري نبود.شماره خانه را گرفتم اما باز هم ....ديگر واقعا دلواپس شده بودم.به سمت آپارتمان او حركت كردم ، جايي در خيابان مالك اشتر.كليد را در قفل انداختم و در را به آهستگي باز كردم همچنانكه زاويه در بازتر مي شد من با صحنه عجيبي روبرو مي شدم :يك دو سه چهار...درست بيست ونه شمع با يك كيك تولد.لجم گرفت چرا او به من نگفته بود كه امروز روز تولد او هم هست. نگاهم را به اطراف چرخاندم و با ديدن او كه در گوشه اي از اتاق به خواب رفته بود نفس راحتي كشيدم خواستم بيدارش كنم اما دلم نيامد چون او هم مثل من شب كار بود و خسته بود. مدتي چرخ زدم وبه ديوارها خيره شدم.به تابلوي زيباي پاييز به پوستري كه با خط نستعليق روي آن نوشته بود:خدايا من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري من چون تويي دارم و تو چون خود نداري.حوصله ام داشت سر مي رفت بالاخره خودم را راضي كردم كه از خواب بيدارش كنم چندين بار صدايش كردم ولي بيدار نشد يك مشت آب روي صورتش پاشيدم اما بي فايده بود.دستم را روي بدنش گذاشتم.خداي من!سرد بود سرد سرد.بدنش را تكان دادم دستهايش را وپاهايش را با شدت بيشتري اما هيچ خبري نبود گوشم را روي قلبش گذاشتم آرام بود وهيچ صداي ضربه اي به گوش نمي رسيد.او مرده بود پيش از آنكه شمعهاي بيست ونه سالگي اش را خاموش كند. طاقت از كفم رفت پاهايم سست شدند و من آرام به ديوار تكيه دادم با چشمهايي خيس اشك و بغضي كه ناگزير بود. خيره شدم به ديوار وبه سالهايي كه قرار است بدون بهترين دوستم زندگي كنم بدون زنده ياد روح الله عسكري .گوشي ام زنگ مي خورد. خواهرم است تماس گرفته كه تولدم را تبريك بگويد چون امروز بيستم شهريور است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:3 توسط كاشي |
|
|
بدين وسيله ورود ظفر انگيز دو تن از عناصر اناث دوره ي طنز مطبوعاتي را به عرصه هاي علم و دانش ، تبريک و به همکلاسي هاي آينده شان تسليت مي گوييم و از درگاه خداوند براي تمام آن عزيزان صبر جميل طلب مي نماييم! خداييش ما که چند ماهي بيش در خدمت اين دو عزيز نبوديم ولي چند ماه کجا و چند سال کجا...!!! سرکار خانمها بابايي و خرم ، اين چيزهايي که به اسم شيريني به ما قالب کرديد قبول نيست ها! در اولين فرصت جبران بفرماييد!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:31 توسط هاجر |
|
|
آخرین جلسه ی کلاس مصادف با اتفاق فرخنده ای بود که خدمتتان عرض می کنیم ، و آن آشنايي با يك همكلاسي جديد به نام آقاي الفيان ( به ضم الف) بود! اين آقاي محترم، نسبتي دور با آقايان الفت و لطفيان دارد! هر چند كه كمي دير به جمع ما وارد شدند، ولي در هر صورت خوش آمدند!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:51 توسط هاجر |
|
|
تذكر آيين نامه اي:در مطلب زير هر كجا ديديد كه از كلمه ((ما)) استفاده شده است دور روح الله عسگري را خط بكشيد او واقعا يك استثناء است ونبايد حساب او را با بقيه قاطي كرد.... اين جملات را ناطق مي خواست به زبانش جاري كند اما نميدانم چرا اين كار را انجام نداد حتما توي رودربايستي گير كرده است شما كه او را مي شناسيد بيچاره خيلي خجالتي است.....ببخشيد مقدمه طولاني شد: ناطق سپس افزود: برادران!من ماهنامه گل آقا را خواندم .همه اش را خواندم از سرمقاله گرفته تا ته مقاله را.گلنا را هم خواندم كاريكلماتورهايش را هم هكذا! ناطق سپس در حالي كه دو انگشتش را بدجوري در سوراخ گوشهايش چپانده بود بلند فرياد زد:قسمت طنز آموزشي اش را هم خواندم .ما خيلي عقب تريم برادران!ما از كلاس طنز مطبوعاتي يك خيلي عقب تريم آنها استعداد دارند اين هوا(ناطق دستهايش را از توي گوشهايش در آورده ويك زاويه ۱۸۰ درجه به آنها داده بود) آن وقت ادعاي ما گوش فلك را هم كر كرده است. يك مجله ۴ صفحه اي هم نمي توانيم در بياوريم آنوقت آنها تذكره مي نويسند. پير ما مي نويسند.مي فهميد برادران! - خواهران چي ؟(اين را يك آدم فضول گفت و الا خواهران لابد مي فهمند که ناطق نخواسته آنها را مورد خطاب قرار دهد!) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 21:39 توسط كاشي |
|
|
اي گلنساي عزيز که جانم فداي تو! مشتاقم از براي خدا يک شکر بخند!!!
از ابتداي اين پست بايد دستتان آمده باشد که منظورمان از نوشتن آن چيست! از طرفي روز دوشنبه نزديک است و کمي بعد هم امتحان است و امتحان هم نمره مي خواهد و ...! ولي خداييش ما به اين ماهي ، خوش اخلاقي ، لطيفي!!! دلتان مي آيد همچين تفاسيري از ما مي کنيد؟ در مورد تفسير "اه" هم ببخشيد، در توضيحات بعدي تکميلش مي کنيم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:16 توسط هاجر |
|
|
شنبه
ترکمن:بچه ها امروز بعد از کلاس جلسه سوژه داریم شفایی: من یک سیاهه از سوژه دارم همونو میدم باید برم عسگری : من شیفتم رضوی زاده:دوستان خدا نگهدار تا برنامه بعدی الفت: اصلا چرا جلسه داریم اصلا جلسه چیه جلسه رو فقط مجلس می زاره رودساز: جلسه عجب حرف عجیبی! بابایی و صباغان: خوب ! اول رشته رو بریزم یا لوبیا خرم: من ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ سوژه دارم می خواید همین الان کاریکاتوراشم بگم هاجر: خداییش هیچی ندارم بگم به افتخارش یک دقیقه سکوت می کنیم دوشنبه: ترکمن: بچه ها امروز توی بوستان ساعی به صرف شام شیرینی بستنی تاب بازی ۱۰ دقیقه جلسه داریم شفایی : من برای تاب بازیش می ام عسگری : شیفت منم رضوی زاده : من یک کم دیرتر می ام مشکلی که نداره رودساز: من زودتر میرم البفت: حالا چرا ساعی چرا کوشا نه اصلا برای چی بستنی می دید صباغان و بابایی: خواهر مانتو تو از کجا خریدی ده بزرگی: هنوز یک دقیقه نشده که من چیزی بگم خرم : چقدر دلم کیک می خواد اونم توی بوستان ساعی بالاخره جلسه تشکیل شد ترکمن <اولین خبر را می خواند> مادر زن سنگدل دامادش را کتک زد شفایی: من یک طومار راجع به مادرزنهای بیرحم دارم همونو بهتون میدم عسگری: جالب بود رضوی زاده : ما یک داماد را میکشیم که مادرزنش را می زند تا زهر مطلب گرفته بشه رودساز : او چه ادیبانه الفت : ببین ما باید یک کاریکاتور بکشیم که یک حرفی بزنه اصلا مگه کاریکاتور حرف میزنه اصلا شما چرا جلسه می زارید بابایی و صباغان:.......... قرار نیست همه چی رو شما بدونید که خرم : ما یک مادر زنی را میکشیم که داره دامادش را کتک میزنه ده بزرگی هیسسسسسسسسس هنوز یک دقیقه نشده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 7:16 توسط نسيم |
|
|
لطفاً قبل از خواندن این مطلب نگاهی به مطلب قبل و کامنتهای آن بیندازید.
اولا" اینکه: اشهد ان لا اله الا الله (این ربطی به اشهد خواندن ندارد. صرفا" بیانگر اعتقادات نویسنده این مطلب است) ثانیا" خیلی هنر می خواهد که یک هنرجوی معمولی طنز مطلبی بنویسد که شخصیتی همچون گلنسا حداقل ۶ خط برایش کامنت بگذارد. لذا آفرین می گوییم به هاجر، بیست و خورده ای ساله از تهران. ثالثا" همانطور که «اه» اشاره به خراب شدن سوژه دارد، «آن و این» هم اشاره به اشیاء دارند و ما خوشبختانه به این سمت مفتخر گردیده ایم. رابعا" این هم هنرنمایی طنزآمیز که احیانا" خوانندگانی که برای تبلیغ وبلاگ خودشان از اینجا رد می شوند فکر نکنند ما هیچی در کلاس طنز یاد نگرفته ایم: «بعضی ها هندوانه زیر بغلت می دهند و خربزه زیر پایت می اندازند» - فرزام، حدودا" بیست و نه ساله از تهران! می فرمایید این چیست؟ ما عرض می کنیم که این چرندیکلماتور است. و آن نیز نوع چرند کاریکلماتور می باشد. کاریکلماتور چیست؟ خودمان هم درست نمی دانیم ولی یک چیزی توی مایه های اینها است: 1- کاری است که با کلمات می کنند که آدم یک طوری می شود. 2- یک نوع ادویه کاری است که در کلمات می ریزند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:7 توسط فرزام |
|
|
تقریبا پس ازهر بار شرکت در کلاس طنز مطبوعاتی وتلمذ در محضر گلنسا عبارات جدیدی یه گنجینه ی لغات ما افزوده می شود که توجه خوانندگان محترم را به آن جلب می کنم:
اْه: واژه ای است معادل مفتضح بود - بیخود بود و ... و پس از مثبت و ستاره و منفی از معیارهای ارزش گذاری یک مطلب می باشد! ماژیک: شئ ای است جهت تمرین نشانه گیری و بعضا در نوشتن هم به کا رمی آید! ده بزرگی: موجودی است که از هر سری که بچرخیدمی توانید به آن گیر دهید! دوستان عزیز فعلا اینها را حفظ کنید تا جلسه ی بعد!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 7:17 توسط هاجر |
|
|
می شود بپرسم چه کسی این اسم دست و پاگیر را برای این وبلاگ انتخاب کرد؟ خاطرات؟ نمی شد چیز دیگری باشد که اینقدر طبع حساس ما هنرمندان را محدود در یک «قالب» نکند... آیا؟
و اما گفتیم قالب یاد چندین چیز جالب افتادیم (جالب از جهاتی دیگر) که چون در «قالب» خاطره هم می گنجند .... اااااااه! بقیه اش رو بخونید: ۱- قالب یک چیزی است که شما را به زور در آن فرو می کنند. بعد که واردش شدید به شما گوشزد می نمایند که چون شما هیچ چیزی از این «قالب» حالیتان نمی شود همان بهتر که در این «قالب» ننویسید. و نقدا" خاک بر سرتان و الخ! ۲- «قالب» یک چیز دیگری هم هست که در مواقع خاصی انسان «تهی» می کند. این که این مواقع دقیقا" چه مواقعی است و چگونه حادث می گردد شرح مفصلی دارد که اصولا" تا وقتی این کلاس ادامه دارد به دلایل امنیت فردی از شرح آن معذوریم. بعد از آن هم که دیگر این وبلاگ با این اسم دست و پاگیر «خاطرات» محلی از اعراب ندارد. ۳- و اما گوشت کوب. گوشت کوب شیء دسته داری است که هم خودش و هم دسته اش کاربردهای فراوانی دارند. خودش در کلاس طنز بسیار به کار می آید. دسته اش شرح مفصلی دارد که چون خارج از مبحث خاطره است به آن نمی پردازیم. طرز استفاده از گوشت کوب به شما هیج ربطی ندارد چون قطعاً و یقیناً شما هیچگاه استاد کلاس طنز مطبوعاتی نخواهید بود. اما به عنوان شاگرد شاید در آماج ضربات و کوبشهای له کننده آن قرار بگیرید و دچار لهیدگی شوید. ۴- آقا جان! برادر من! این اسم خاطره را بردارید که عجالتاً آزاد باشیم به چرندیات متفرقه بپردازیم و اینقدر پنبه خودمان و پنبه همدیگر و ایضاً پنبه اساتید را - به طور غیر مستقیم باز هم پنبه خودمان! را - نزنیم. ۵- تا اطلاع ثانوی - حداکثر تا ۵ روز - بنده این وبلاگ را راسا تحریم می کنم تا این اسم منحوس را تعویض نمایید. نکردید باز هم می آیم و این بار به پنبه خودم اکتفا ننموده پنبه یکی از بنیانگذاران این وبلاگ را دچار نوازش خواهم نمود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:59 توسط فرزام |
|
|
از اولین و آخرین باری که در این وبلاگ متنی نوشتم دقیقاً ۱۶۲ روز گذشته است. در این مدت اتفاقهای زیادی افتاده است؛ دوره دوم طنز گلآقا که قرار بود اردیبهشت برگزار شود، کنسل شد تا من نفس راحتی بکشم! چون قرار بود که من نیایم. یعنی نمیتوانستم بیایم... یعنی نمیخواستم بیایم... در همان برهه بود که کلاس ترم اول برای عدهای دیگر از جوانان وطن برگزار گردید و شانس همکلاسی بودن با آنها در تابستان، نصیب ما شد و بالعکس! اما... اما در این چند ماه من با یک «سؤال» مواجه شدم. سؤالی که گاهی در کلاسهایمان هم مطرح میشد و من هنوز پاسخی برایش نیافتم. من میخواهم طنزنویس حرفهای بشوم یا یک علاقهمند حرفهای طنز؟ فاصله اولی تا دومی ضعف نیست. نتوانستن هم نیست. به گمانم انتخاب است. و برای من، بیش از آنکه مبتنی بر عقل و آیندهنگری باشد، انتخابی حسیست. دوست دارم بدانم شما چه جوابی برای این انتخاب پیدا کردید و چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 17:41 توسط ماني |
|
|
از ديروز تا حالا که پس از نود و بوقي بالاخره اين نام کاربري و رمز عبور ما صادر گرديد، تفکر مي نموديم که اولين پست خود در اين وبلاگ را چگونه بنويسيم.بعد ديديم که ظاهرا رسم بر اين است که اولين پست هر نويسنده با مقادير زيادي خود تحويل گيري و خود شيفتگي و... همراه است! ما نيز بدين طريق عمل مي نماييم! -ضمن عرض تبريک به ساير نويسندگان اين وبلاگ که زين پس مفتخرند مطالب فاخر ما را علاوه بر کلاس در اين جا هم مشاهده کنند، خودمان ورود خودمان را تبريک مي گوييم! -خوش به حال اساتیدی که شاگردانی چون ما ( من) دارند! -ایضا خوش به حال همکلاسی هایی که همکلاسی چون ما ( من) دارند! لازم به ذکر است که پس از تمام این خود تحویل گیری ها باید کمی هم تواضع خرج کنیم دیگر! پس: -از کلیه دوستانی که زین پس قصد دارند طنز نویس شوند عاجزانه و خواهرانه می خواهیم که بی خیال شودید و به عبارتی طنز نویسی خطرناکه حسن! حالا چرایش را هم عرض می کنیم: ۱- پس از شروع به طنز نوشتن احساس می کنید که اوضاعتان خیلی شبیه آن کلاغ بیچاره ای است که راه رفتن خودش هم یادش رفت! ۲-کلی باعث خسارات مالی و جانی برای ملت فلک زده می شوید! چگونگی آن را از نویسندگان دو پست اخیر بپرسید روشنتان می کنند! ۳-شدیدا حس اعتماد به نفستان بالا می رود علی الخصوص بعد از کلاس آخر روز دوشنبه!!! ۴- بس است دیگر باز هم دلیل می خواهید؟ اگر هنوز متنبه نشدید مشکل خودتان است.
در پایان از خداوند می خواهیم که این چند جلسه را نیز ختم به خیر بگرداند! آمین.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 9:39 توسط هاجر |
|
|
1. همه اش تقصير خانم صفرزاده است كه در پايان ترم اول كلاس سوژه يابي از ما خواست كه خاطره طنز بنويسيم ! 2. نمي دانم چرا در جايي ادعا كرده ام كه من يك تريلي خاطره طنز دارم! 3. لباسهايي كه من مي پوشم خيلي چسبناك اند ، اين را از زماني فهميده ام كه چند وقتي است بدجوري برچسب خورم ملس شده است (خوشبختانه دستهاي پشت پرده شناسايي شده اند وبزودي اسامي آنها اعلام خواهد شد.)اگر شما هم با خواندن خاطره زير برچسب « خالي بند» را به من چسبانديد هيچ اشكالي ندارد به هر حال چيزي كه عوض داره گله نداره ما هم از امشب يك سطل سريش بر مي داريم و الخ 4. ولي باور كنيد اين خاطره واقعي است.و براي من اتفاق افتاده است آنچه خوانديد قسمتي از متن ترجمه شده از كتيبه هاي سنگي-ميخي كاشان بوداحتمال ميرود اين نوشته ها كار شاهنشاه شاه شاهان (منتظر داريوش نباشيد!همان روح الله عسكري خودمان) باشد. و اما خاطره اي كه باور نخواهيد كرد: ماهنامه گل آقا را از روزنامه فروشي گرفتم و همانجا شروع كردم به ورق زدن از قضا چشمم افتاد به آگهي ثبت نام در كلاسهاي طنز گل آقا.در ذهنم جرقه اي خورد وتصميم گرفتم جهت كسب اطلاعات بيشتر با شماره 887930 تماس بگيرم: من : موسسه گل آقا؟ خانم آنسوي گوشي : بله بفرماييد من : وقتتون بخير(چه باكلاس!- برادرزاده مترجم) مي خواستم در مورد كلاسهاي طنز سوال كنم. خانم آنسوي گوشي : چند لحظه صبر كنيد...///ج/----00--#$%$$$$###****&&&^^^^@!*!!@@#@#@@@@@@@@@@@#$%%***&^%$*&^%$#%%^&&&%5$$#$$$$$$$$$^$#@!ىى#@!$55$&&***))&^^%%$##^*))&^%%$$#^)^.نگران نباشيد من ديوانه نيستم اينها همان موسيقي انتظار است و معني ومفهوم آن اين است كه چند لحظه صبر كنيد(مصحح) خانم آنسوي گوشي: ببخشيد آقاي عسگري!ميشه بعدا تماس بگيريد الان مسوولش نيستند!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:4 توسط كاشي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
چهل سال بعد ناطق سپس افزود شايعات |
| نویسندگان |
|
كاشي ماني نسيم فرزام هاجر ماندانا فاضل علیرضا |
| پیوندها |
|
موسسه گل آقا سایت دست انداز |
|
RSS
|