تبليغاتX
طنز مطبوعاتی
این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است
 

تذكر ۱: اين پست را فقط وفقط به احترام نسيم كه گفته است ديگه نمي نويسيم مي نويسم!

تذكر۲:هرگز فكر نكنيد كه اون كسي كه اين پست را نوشته مي خواسته آخرين كسي باشه كه آخرين پست اين وبلاگ رو مي نويسه!

تست كنكور

با توجه به جمله معروف دكارت بگوييد كدام گزينه صحيح نيست؟

  1. من آدم مي فروشم پس هستم ـ پويا لطفيان
  2. چون همه مي خواهند كه سر به تن من نباشد پس هستم ـ فرزام الفت
  3.  اگر بگويند كه جواب دادن يك ايميل مي تواند جان هزاران انسان بي گناه را نجات دهد باز هم محال است كه چنين گناه كبيره اي را مرتكب شوم پس هستم ـ گلنسا
  4. من حرف مي زنم پس هستم ـ مريم بابايي
  5. من ساعت ۲ نصف شب اس ام اس ميزنم پس هستم ـ ماندانا خرم
  6. من اگر هزار بار هم كه گل آقا از بابت چاپ اشتباه اسم ديگران در پاي مطلبم عذر خواهي كند باز هم آنها را نمي بخشم پس هستم ـ نسيم صباغان
  7. من مدتي نيستم پس هستم ـ هاجر ده بزرگي
  8. من هيچ نظري ندارم پس هستم ـ الهام نظري
  9. من مخالفت مي كنم پس هستم ـ فاضل تركمن
  10. من در اين ليست نيستم پس هستم ـ ماني وعليرضا وربكا(!)
  11. من آدم خوبي هستم پس هستم ـ .........(خودتان بايد حدس بزنيد كه اين جمله آخر را ناطق از زبان چه كسي گفت!)
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 2:57  توسط كاشي | 
عجب وبلاگ بدیه. بابا ولش کنید همش دارید همدیگرو میزنید. بهتره ببندیمش.واقعا زشته یه مشت نویسنده شهیر هی پشت هم  حرف میزنند

اینا همش حرفهاییه که بچه ها هر وقت دور هم جمع میشن مدام تکرار می کنند در واقع کلهم اعتقاد دارن این وبلاگ از بدترین غیر اخلاقی ترین و کلی صفات بد دیگه است

اما ! از آنجا که هر کس در این مرز بوم موفق بوده همینطوری بوده که دارم خدمتتان عرض میکنم به محض اینکه تشکل خانه هنرمندی ماتمام می شود و هیچکدام هم فکر نمی کنیم دیگر کسی داخل این وبلاگ پست بدهد با کمال تعجب متوجه میشویم همه حرفی برای گفتن داشتند و همچنان برای هم خط و نشان میکشند

به هر حال! به نظر من این وبلاگ رو تعطیل کنیم بهتره آخه ما کارای دیگه هم داریم به قول مریم قراره چها جا مارو بشناسن پس فردا شعر فاضل داخل مجله بخارا چاپ بشه یا بابایی به یه نوایی در رادیو برسه یا مثلا.......... اینا! خب زشته بیان ببینن فاضل بچه بوده چه شکلی بوده یا عسگری  در حد معدوم کردن یه نفر پست میداده حالا ما هیچی نهایتش توی اون چهارتا جاییکه بابایی میره  ردیف آخر میشنیم. خب !بچه های خوب خودکارا بالا میبندیمش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 7:24  توسط نسيم | 

من كلا يك عادت بدي دارم واون اينه كه تا كار به دقيقه 90 وزدن پنالتي نكشه هيچ انگيزه اي براي انجام هيچ كاري ندارم خواه اون كار نوشتن مطلب براي گل آقا باشه ،  خواه رفتن به سر كار!.مثلا من تمام هفته گذشته را با مسافركش هاي شخصي به ايرانخودرو تشريف فرما شدم.حتما مي پرسيد مگه سرويس نداريد؟ومن خواهم گفت :چرا سرويس داريم خوبش را هم داريم منتها از روي همين خصلت بد هيچگاه به سرويس نرسيدم وبعيد ميدانم كه از اين به بعد هم چنين اتفاق فرخنده اي به وقوع بپيوندد!بگذريم اينها چه ربطي به كلاس طنز داشت؟عجله نكنيد اين خاطره را تعريف كردم تا ار فضاي آدم و آدم فروشي بياييم بيرون وهوايي تازه كنيم وببينيم بقيه دنيا چه خبره؟مجددا بگذريم!ساعت 12:30 دقيقه است و براي رسيدن به كلاس حريمهاي اخلاقي دقيقا 30 دقيقه فرصت باقي است ، در حاليكه من براي عبور از اين ترافيك لعنتي كه به مدد سهميه بندي بنزين ايجاد شده است حداقل 50 دقيقه زمان مي خواهم.با سرعت به خيابان آزادي ميرسم (همان خياباني كه BRT داره) من عجله دارم ولي چراغ لعنتي سبز است(من يك عادت بد ديگه اي كه دارم اينه كه حساب كردم هر وقت سواره باشم همه جراغها قرمزو هر وقت پياده باشم همه آنها سبزند!) خودم را از لابلاي ماشين ها به زحمت اين ور و اونور كردم وبه سلامتي از باند اول خيابان گذشتم و فاتحانه لبخندي را بر گونه هاي خود سبز نمودم انگار كه برنده جايزه نوبل شده باشم!غرق همين فتوحات بودم كه ناگهان صداي همهمه و داد وفرياد گوشم را پر كرد و پس از آن.....بله شما درست حدس زده ايد من به اتوبوس شركت واحد اصابت كرده بودم و اون صداي همهمه و فرياد چيزي نبود جز صداي مردم بيچاره اي كه حنجره خود را پاره كرده بودند و از ته دل فرياد ميزدند آقا! نيا!...آقا!نيا! آخه من اصلا حساب اين BRT لعنتي و نكرده بودم.درد شديدي در وجودم و مرگ در برابر چشمهاي من مي رقصيد و من كم كم داشتم در راه طنز و در راه گل آقا ، فدا مي شدم.يك لحظه حساب كردم كه اگر من مي مردم چه اتفاقاتي ممكن بود بيفتد:

 

  • گلنسا: اااه ه ...اااه ه ...!خاك بر سر طنزنويسي كه حواسش به BRT نيست!
  • خانم صفرزاده: نويسنده خوبي بود!سوژه هاي خوبي هم پيدا مي كرد!نوشته هاش هم همه قشنگ بودند!به آقاي زراندوز بگيد اون پوشه مطالب عسكري رو به نزديكترين سطل آشغال ممكن هدايت كنند
  • احمدي نژاد: يك طنزپرداز كمتر، زندگي بهتر!
  • فرزام الفت: ديدم تو سالنPDI حجله زده بودند ولي خيلي جالبه PDI وBRT در مجموع به درك كه مرد! 
  • نسيم: ببينيد اگه مطمئن نيستيد كه مرده يه راننده تريلي اجير كنيم تا با 18 تا چرخش از روي نعش اون بيچاره عبور كنه!آخه آدم بايد راحت بميره!
  • مريم بابايي : خب نسيم داشتي ميگفتي اون دختره كه مانتوي صورتي پوشيده بود به به اون پسره كه موهاي سيخ سيخكي داشت چي گفت؟!
  • ماندانا : بچه ها بريم كافي شاپ و براي شادي روحش يه كافه گلاسه بزنيم و جشني به پا كنيم!
  • هاجر: حقش باشه مي خواست كاريكاتور منو نكشه.! بي جنبه !
  • لطفيان : زندگي از اين به بعد خيلي سخت ميشه ولي اشكالي نداره براي گذران زندگي ميرم سراغ فروختن فاضل!
از اظهار نظرهاي عليرضا وربه كا(!) و فاضل وماني و الهام(اليته نه اون الهامي كه چند تا شغل داره!) بي خبرم اگه ميشه كامنت بذارن و خونواده اي رو از نگراني در بيارن!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 18:38  توسط كاشي | 

خدا را صد هزار مرتبه شكر ! بالاخره تمام شد . كار نشريه گلنامه را مي گويم ، البته من از همان اول مراتب مخالفت خود را نسبت به اسم نشريه اعلام كردم ولي بچه ها به دليل روحيه لطيفي كه داشتند گفتند : بي خيال ! راستش ، بچه هاي نشريه ما جز آن دسته از آدمهايي هستند كه به گل علاقه زيادي دارند و حتي به گل سوسن هم مي گويند :‌ شما ! بگذريم . حالا نمي دانيد در روال بسته شدن همين گلنامه ـ راستي ، پسوند نامه براي بچه ها خيلي مهم بود ! ـ با چه چيز هاي عجيب و غريب و جالبي مواجه شديم كه شايد نمونه اش در اعضاي تحريريه ، هيچ نشريه اي حتي در سطح دنيا رخ ندهد ؟! اجازه بدهيد اول از سردبير نشريه شروع بكنم ، چون به نظر من سردبير ها از خانم ها هم مقدم ترند ! ايشان از همان اول فرمودند : ((سردبيري نشريه را با كمال ميل مي پذيرم وليكن به شرطها و شروطها ! شرط اول : در تغيير دادن آثار هيچ دخالتي نمي كنم ولوء يك كلمه ! شرط دوم : چون هميشه با خودكار آبي مي نويسم، براي همين شناخت زيادي از خطوط قرمز ندارم ، پس شكسته شدن و شسكته نشدن خط قرمزها به پاي خودتان ! سوم : گزارش دادن به خانم صابري عمرا فراموش بشود ، حتي در مورد شما دوست عزيز ! )) تازه بعدا ، شركت نكردن در جلسات نشريه هم به شروط ايشان اضافه شد ، با اين حال من هميشه به حس مسئوليت سردبيرمان غطبه مي خوردم ، چون چه در جلسه شركت مي كرد چه نمي كرد گزارش كتبي نتايج جلسه را از ماني مي پرسيد تا مبادا دچار كم فروشي بشود كه كم فروشي هم حرام است و هم حق الناس !

اول قرار بود از بقيه بچه ها ، از خودم و از ديگر قضاياي عجيب و غريب و جالب بسته شدن گلنامه هم بنويسم اما همين الان اين يارو ، ـ الياس ـ در گوشم گفت : قرار نيست چون برگزيده شدي همه چيز را لو بدهي ، بهت شك مي كنند ، ديوانه !!!

پي نوشت :

* مي دانم .نوشتن اين پست هيچ فرقي با نوش داروي پس از مرگ سهراب ندارد ، ولي به جان شما نباشد ، به جان خودم ، تقصير بلاگفا و يا بهتر بگويم تقصير روح الله بود!

* به خدا من آقاي لطفيان را انقدر دوست دارم كه نگو و نپرس ، مطلب بالا فقط يك حس مسئوليت خيلي خيلي معمولي بود !

* از كامنت هايي كه براي اين پست گذاشته مي شود ، مي توانيد پرتقال فروش ها را پيدا كنيد ! در ضمن هويت (دوست عزيز ) در شرط سوم سردبير فعلا مجهول است اما وقتي نمره هاي كلاس گلنسا اعلام بشود ، خودتان مي فهميد چه كسي بوده ؟!

* فاتحه مع الصلوات !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:58  توسط فاضل | 

می گویند وقتی کسی جنایت سنگینی مرتکب می شود ،اینقدر با ذهن خودش کلنجار می رود و جرمش را انکارمی کند که اصلا کل ماجرا از یادش می رود و یا داستان دیگری جایگزین آن می کند .

در این اولین پست من در این وبلاگ قصد دارم ماجراهایی ( خاطراتی ) را از کلاسهای گل آقا بازگو کنم که بر اساس اصل علمی و متقنی که در بالا آمد ممکن است افرادی که ماجرا شامل حالشان می شود قضیه را به خاطر نیاورند که طبیعی است ولی اگر تصمیم بر انکار آن گرفتند ، این امر فقط با ارائه دلیل و مدرک معتبر یا شهادت چند شاهد عادل که مورد تایید راقم این سطور می باشند ، میسر خواهد بود .

 

copy machine

 

امتحان استاد امینی را که یادتان هست.چند نفری روزی که سارا صابری برگه های سوال را پخش می کرد غایب بودند و هفته بعد از همه جا بی خبر سراغ امتحان را از ما می گرفتند. خلاصه قرار شد یکی از خودشان برود و برای بقیه کپی بگیرد . بقیه ماجرا از زبان خودشان بخوانید :

 

عقل کل

فرزام : من کپی می گیرم . بالا دستگاه دارن .

من : ول کن! بذار بعد از کلاس میریم بیرون می گیریم .

فرزام : حرف نزن ، بده من برگه رو .

چند دقیقه بعد...

من : گرفتی ؟

فرزام : نه ! میگن کپی فقط برای کارمندهای موسسه می گیریم .

من : خوب خواهش می کردی . می گرفتن ها !

فرزام : من خواهش کنم!؟ همین که رفتم بالا باید شکر کنند . اصلا اونا باید بیان پایین .

من : [...] ( نقل به مضمون )

فرزام : [...........] ( باز هم نقل به مضمون )

 

کاشی

عسگری : فرزام بده من کپی می گیرم . بالاخره من تو مجله ستون ثابت دارم و حرفم خریدار داره. رومو زمین نمی اندازن .

چند دقیقه بعد...

من : گرفتی ؟

عسگری : نه ، راستش دست و دلم لرزید . نه اینکه روم نشه ها ، دیدم درست نیست از موقعیتم سوءاستفاده کنم  و الا اگه می خواستم کپی می گرفتن .

من : اصلا رفتی بالا ؟

عسگری : نه این پشت داشتم آب می خوردم ، کنار کلمن .

 

سردبیر

لطفیان : بدید من کپی می گیرم . شما اینکاره نیستید .

چند دقیقه بعد...

من : شما دیگه حتما گرفتی ، نه؟

لطفیان : نه می دونید چیه ؟ ... من اون جاهایی که قبلا کار می کردم ... حقیقتش چیز شد ... آها ! من فکر می کنم اینا دستگاهشون خرابه! ... نه برق رفته !... و الا کسی به من جواب رد نمی ده که !

 

زبون بسته

من آخرین نفرم . میرم کپی می گیرم و میام .

فرزام : گرفتی ؟ چه جوری آخه!

من : هیچی . گفتم لطفا از این چند تا کپی بگیرین . کلی هم تحویلم گرفتن .

عسگری : منم اگه می خواستم می گرفتن ولی میدونی ! آدم نباید از موقعیتش سوء استفاده کنه!

لطفیان : بله ... اون موقع که من رفتم برق نبود . احتمالا ایشون که می رفته بالا برق اومده .

 

 

گابریل باتیستوتا مارکز

 

سر کلاس آقای نوروزی خانم بابایی خودش را با کتاب صد سال تنهایی اثر نویسنده شهیر کلمبیایی و برنده جایزه نوبل ادبیات باد می زد .

من : کتاب رو تا آخر خوندید؟

بابایی : نه. تازه شروع کردم .

سر کلاس ، آقای نوروزی توصیه می کند کتاب را از مترجم دیگری بخواند .

هفته بعد...

من : اون یکی ترجمه صد سال تنهایی رو پیدا کردی ؟

بابایی : چی ؟ ترجمه کی ؟

من : صد سال تنهایی ! برای گابریل گارسیا مارکز !

بابایی : گابریل باتیستوتا ! کتاب نوشته ؟

من : نه بابا ! اون کتابه که هفته پیش دستت بود . تمومش کردی ؟

بابایی : آهان! اون مال دوستم بود. گرفته بودم خودمو باد بزنم .

بابایی : .  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:55  توسط علیرضا | 

توضیح اولیه: فعلا" که در شهر خبری نیست. تا خبری هم بشود یه کم طول می کشد. لذا بپردازیم به معقولات!

از جمله مفاهیمی که در «حاشیه» کلاسهای طنز می آموزیم اصطلاح علمی و فنی «در نیومد» است.

در نیومد معانی فراوانی دارد. معانی اینورکی. معانی اونورکی. معانی یه کم اونطرف تر و خیلی اینطرف تر و ...

لذا ما از خیر هر گونه معنی دیگر می گذریم و وارد مبحث معانی آن در عالم ادبیات، هنر و بالاخص عرصه طنزآوری (بر وزن فن آوری) می شویم.

این واژه معنی بسیار خاص و فوق العاده گول زننده ای دارد. اگر شما چیزی بنویسید و مطلب جالبی از آب در نیاید چه می گویید؟

1-      قبل از یادگیری ادبیات هنری: گند زدم – خراب کردم - ...

2-      پس از یادگیری ادبیات هنری: در نیومد !

و ایضا" اگر کسی چیزی بنویسد و مطلب دندان گیری نباشد به او چه می گویید؟

1- پیش از کلاسهای طنز: خاک بر سرت! یخ کنی! هِر هِر هِر(اصوات بدل از خنده) و امثالهم.

2- پس از کلاسهای طنز: سوژه رو گرفتی ولی در نیومده – هنوز در نیومده بیشتر سعی کن تا در بیاد - ....

 

توضیح فنی حرفه ای: کسی که می گوید مطلبم در نیومده یعنی اینکه با یک ژست هنرمندانه و روشنفکرانه دارد می گوید که من خیلی حالیمه خیلی می فهمم خیلی اینکاره هستم و قرار بوده این مطلب یک شاهکار هنری ادبی باشه. اما به دلایل نامعلوم و موهومی نه تنها اینطور نشده بلکه افتضاح شده. و البته همین که من با چنین واژگانی سخن می گویم نشان از این است که: بله دیگه...!

 

توضیح تکمیلی – هنری: این مطلب من هم خداییش در نیومده. اگه در میومد اونوقت می فهمیدین چی می شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 12:19  توسط فرزام | 

همین الان، يعني همين الان الان که من دارم اين پستو مينويسم، اون طرف شهر يه اتفاقاتي داره ميافته که خيلي هم به ما مربوطه!

پس:

- دعا کنيد که به خوبي و خوشي بگذره!

در غير اين صورت يه بنده خدايي مجبوره که مفقود الاثر بشه! يه بنده خداي ديگه مجبوره که براي هميشه کار تخصصيشو ببوسه بذاره کنار( البته محال ممکنه که اين کارو بکنو ، چون...! اي بابا!) کلي بنده خداي ديگه دپرس ميشن و سر به خيابون ميذارن و البته هستند بنده خداهايي که ککشون هم نگزه!!!

ماي بنده خدا هم که از وقتي ملقب شديم ،ديگه کاري به کار هيچ بنده خدايي نداريم! اين پستم گذاشتيم که از يه بنده خدايي تقاضاي عاجزانه کنيم که ...اينم به علت ملاحظات امنيتي سانسور ميکنيم!

به قول بنده خدايي اي خاک بر سر اون بنده خدايي که نتونه حرفشو بزنه و دچار خود سانسوري بشه! اي خاک...!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:45  توسط هاجر | 

من قاتلم، من بی‌رحمم، من خائنم!

من شما را بی نام و نشان کردم. من زحمات یک ترم شماها را تنها با یک کلیک (بعضی وقتها حتی با چند کلیک به علاوه استفاده همزمان از کلیدهای Shift و Delete ) پاک کردم… من نشریه‌مان را تکه تکه کردم!

آه ای زمین! ای آسمان! با ما چرا؟!

در طول این مدتی که دوره‌های طنز گل‌آقا را می‌گذراندم، امروز سخت‌ترین و وحشتنا‌ک‌ترین روز بود... یک نفر مرا دریابد!!!

حال صفحاتی را که چونان پشمک، بل کم قطاب یزدی، به طرفة‌العینی در دهان آب می‌شدند، کجا چاپ کنیم؟

حال من جواب آن نسیم را چه بدهم، که با قساوت قلب او را از سمت دبیر سرویس مصاحبه بودن، خلع نمودم؟

من چه کنم که رکورد دست نیافتنی و رؤیایی علیرضا را ناشی از دوپینگ دانستم و از او پس گرفتم؟

آخر به من چه که زحمات کاریکاتوریست و فتوکاریست و ژورنالیست را نقش بر آب کردم و خیلی رومانتیک آثارشان را در فایل «تمپ»، جداگانه، و برای روز مبادا نگه داشتم؟

اینک ای گلنسا! و تو ای سردبیری که نام مستعار نداری! و شما یاران دبیر سرویس! و شما همکاران سرویسها! و نیز کاریکاتوریست‌های مهربان! و اساتیدی که قرار است به ما نمره بدهید یا ندهید! و ای مسئولین مؤسسه! و با شمایانم، آیندگانی که این سطور خزعبل را می‌خوانید! ... الفرار!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:30  توسط ماني | 
دوستان از من دعوت کردن تا یک کم سخنرانی کنم (معاون کلانتر و یادتونه) ببینید دوستان محترم چند نکته هست که باید گفته شود

۱. زمستان سال ۸۵ یعنی همون موقع که متن منو به اسم عسگری چاپ کردن(آخ که من چقدر اینو میگم ) وقتی آقای عسگری پیشنهاد تاسیس این وبلاگ و داد من همواره با خودم فکر می کردم آخه این که توی کلاس چه اتفاقی می افته چقدر میتونه جذابیت داشته باشه که ما جارم بزنیم و بعد یهو یه کامنت بیاد که "وبلاگت را خواندم قلم توانایی داری " یا چه میدونم اینجا دنبال دل و ستاره و دمپای پاره شان بگردند اما خواستم که بنویسم صرفا به این دلیل که من تا خودم تجربه نکنم حتی حرف خودم را هم قبول نمی کنم

۲ بعد تصمیم گرفتم خاطره هارو مثل یک داستان کوتاه بگم طوری که کشش هم داشته باشه که اگه یکی اومد و وبلاگو خوند به بلگفا بد وبیراه نگه که هرکسی .............. میاد وبلاگ درست میکنه

۳ باور کنید همه چی رو این عسگری شروع کرد منم که اصلا سرم درد میکنه برای مشاعره یا همون کل خودمون بدبختی ولکن ماجرا هم نبود منم که خوب جلوی پیشکسوتان بد بود کم بیارم از اون بدبختی تر اینکه من این ترم با کسی آشنا شدم که دست منو از پشت بسته اول اسمشم ابولمفه از بد بدتر هم این که این دوتا (اشاره به گونه ای اشیا مثل میز یا هونگ )از عناصر زکور بودند و با هم توی اون ایران خودروی خراب شده نقشه می کشیدن

۴ خیلی ها از جمله..... اعتقاد دارن که من آدمارو میشورم میزارم کنار خیلی ها هم مثل.........(حروفش بیشتره)اعتقاد دارن من تا یه چیزی میشه گله میکنم خیلی ها هم در کمال قصاوت معتقدند من لوسم من به همه خیلیهایعنی................................(دوتا اسمو کنار هم گفتم) عرض میکنم که یه نگاهی هم به آینه بیاندازن بد نیست من اگر میخواستم آدمارو بشورم که الان آقای.....(همون اولی ) الان سینه پهلو کرده بود

۵حالا اگر فکر می کنید این وبلاگ همش شده زیراب زنی و خوشتون نمیاد خب یه فکری به حال این کشتی به گل نشسته بکنید من چند تا راه حل پیشنهاد میدم

الف سعی کنید توی غذای عسگری سم بریزید

ب. به الفت بگید توی غذای عسگری سم بریزه بعد برید لوش بدید

ج. توی غذای الفت سم بریزید

د. به عسگری بگید توی غدای الفت سم بریزه بعد برید لوش بدید

ه.بشینید فکر کنید قالب بدید شما می تونید نا سلامتی ۸ صفحه  با انواع و اقسام نکات خواندنی چیپس پفک سرویس رایگان زرشک پلو دادید بیرون

 اگر تمام این مطلب را خواندید که ببینید من بالاخره از جلسه روز چهار شنبه چی میگه به کاهدون زدید جلسه روز چهار شنبه خیلی هم خوب برگزار شد وسط چمنا درست مثل بچه های کوه آلپ آش رشته هم خوردیم الفتم یه جدول کشید که تمام مطالب بجز مال خودش و اون عنصری که جلوی چشم همه بهش دو هزار تومان پول داد جذف بشه و البته یکی درمیون حال من بدبخت را گرفتند

آخ شصتم(به یاد معاون کلانتر)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:54  توسط نسيم | 
کی به کیه؟ ما هم اینطوری خودمونو به عنوان یک عنصر مهم جا می زنیم...

من یه سوال دارم: حالا این عسگری (۱) یک چیزی گفت. دلیل می شود که شماها جدی بگیرید و ننویسید؟

و یک سوال دیگر: حالا ما گفتیم سایت به جای وبلاگ! دلیل می شود که دیگر وبلاگ نباشد؟ مهم این است که عدالت را اجرا کنیم. آن هم فقط از نظر مالی کافی است. بد میگم؟!

ان شاءاله فردا در یک گردهمایی کوبنده این مجله را نهایی می کنیم. این مهم به میزان توانایی شما در دل کندن از ذخارف دنیوی و حذف مطالبتان بستگی دارد. در این ماه رمضان بی مناسبت هم نیست. ببینم چه می کنید. (مثلا" می توانید کلیه مطالب من را حذف کنید - فردین!)

و یک خبر: خانم گلنسا اخیرا" من را به سمت ساکت ترین و آرام ترین شاگرد کلاس مفتخر کرده اند. ضمن تشکر از ایشان در یک رای گیری از کلیه دوستان خواهش می کنم بفرمایید این همه من حرف زدم، اعم از چرندیات، جدیات، شطحیات(!)، نقدیات و ... من ساکت ترینم؟! من؟! عجبا! همیشه از این بچه مثبت بودنه بدم میومد! هنوز هم دست از سر من برنمی داره! حالا جلسه آخر جبران مافات می کنم!

۱:  (با الهام از گلنسا که به افراد به صورت اشیا اشاره می کنند: مثل : این الفت، این خرم و ...)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 23:50  توسط فرزام |