تبليغاتX
طنز مطبوعاتی
این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است
خیلی جالب بود جمعه دو هفته پیش  من و ماندانا و فرزام نمایشگاه مطبوعات بودیم و مطابق با اصول چایی شیرینی یک سری هم به غرفه گل آقا زدیم و به سبک چند انسان با دیسیپیلین سلام و احوال پرسی و خسته نباشید گفتیم و کمی هم به آثار گل آقا نظر افکندیم بعد سر حرف با خانم سارا صابری باز شد سخن از این بود که ما چه کردیم و دوستان از شاخ آفریقا زنگ زدن که قسمت گلنامه مجله رو بیشتر کنیم و از اینجور حرفا که ناگهان سارا عنوان کرد  وبلاگ ما رو نه تنها خودش بلکه همه گل آقایی ها می خوانند و از این قبیل اخبار تکان دهنده

آن شب تا صبح تمام پستهایی که نوشته بودم را به خاطر میآوردم راستش هم خنده ام گرفته بود و هم نگرفته بود فکر ش رو بکنید که ما اینجا چی نوشتیم و چه کسانی آنچه ما نوشتیم رو خوندن جالبتر آنکه ما چقدر در این وبلاگ اصول استفاده ابزاری از طنز جهت تکه تکه کردن سایرین را رعایت کرده بودیم جالبتر از آن این که ما برای گل آقا چه مطالبی می فرستیم و اینجا  چه مطالبی می نویسیم از همه مهمتر فکر کنید الان گا آقایی ها دارن مطالب ما رو می خونند  اینجاست که خیاطها در کوزه ها می افتنا؟؟؟ حالا ما هیچی مریم بابایی رو بگید می خواد بره چارتا جا معروف بشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:22  توسط نسيم | 

من و او با هم دوست بوديم دوستاني بهتر از برگ درخت و او البته فراتر از اين رابطه يك معلم بود يك معلم خوب و بروز و آنلاين و در روزگاري كه كتابهاي درسي ما پر بود از جملاتي كه به زور داخل يك وزن ريخته شده بودند، قيصر امين پور را براي من هديه آورد عليرضا قزوه ومحمدكاظم كاظمي را.از شريعتي گفت و از سروش و من خوشحال بودم كه در اين هركي هر كي ادبيات توانسته ام  چشم اندازي بكر و تازه را پيدا كنم.روزگار گذشت واو بزرگ شد همچنانكه من و اين رسم طبيعت بود كه ما مي بايست از هم جدا مي شديم . او به سمت وادي ديگري رفت ومن راهي ادبيات شدم  و در پي اساطيري كه در ذهنم نقش بسته بود.او را رفيقان به كام اعتياد كشيدند و تلاشهاي من و افسوس هاي من هم سودي نبخشيد و هر بار كه ميخواستم از لحاظ مالي به او كمك كنم همين كه در ذهنم بساط دود را تداعي ميكردم، دستهايم انگار در جيب، منجمد ميشدند او رفت و فراموش شد و سخني از او به ميان نيامد و از خاطره خيلي از جواناني مثل من كه حق معلمي بر گردن آنها داشت پاك و محو گرديد.خيلي دوست داشتم او را ببينم از دريچه هاي تازه ادبيات با هم سخن بگوييم از شاملويي كه به خونش تشنه بود و از قيصري كه جاري بود همچنان در رگهاي من و او.سالها گذشت سالهاي سال تا اينكه ديشب شماره اي ناآشنا برصفحه تلفن همراهم نقش بست.  خودش بود خود خودش ميگفت وقتي از بچه ها شنيده كه روح الله  براي گل آقا مطلب مينويسه خيلي خوشحال شده وكلي ذوق كرده و در ادامه گفت:

 

-         آقا روح الله!...اگه زحمتي نيست .... يه خواهشي ازت داشتم.....

-         خواهش ميكنم تو بيش از اينها به گردن من حق داري

-         ميدونم اگه اين خواهش رو مطرح كنم ميگي چه آدم پر رويي هستي

-         نه بابا اين حرفا چيه!

-         ميدوني؟ من حتي پول خريدن يك روزنامه را هم ندارم اگه..... برات.... امكانش.... هست ......هر ماه كه گل آقا منتشر ميشه ميتوني يه نسخه مجانيش رو براي من بفرستي؟

 

و من خيلي خوشحال شدم نه به اين خاطر كه  درخواست كمك مالي نكرده بود بلكه  قرار است من از اين به بعد هديه اي را به اون بدهم كه ميدانم خوشحالي اش را چندين برابر خواهد كرد هديه اي كه ديگر دود نخواهد شد  و اگر بتوانم با طنزنوشته هايم او را به خنديدن وادار كنم بهترين هديه زنگي ام را به او اعطا كرده ام: لبخند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:22  توسط كاشي | 
توضیح: هر گونه ارائه مطلب بلافاصله بعد از این پست به منزله توطئه علیه من تعبیر خواهد شد! لذا لطفاً فاصله ایمنی را رعایت کنید!

اصل مطلب: دوست عزیزم طنزنویس خوش ذوق جنت مکان، روح اله (رضی اله عنه) در وبلاگ خود به مسائلی اشاره کرده که همانا حکم قتل خودش را صادر نموده است!... در همین راستا به تست زیر توجه بفرمایید (خدایش بیامرزاد! چقدر به تست علاقه داشت!)

علت این کار روح اله چه بوده است؟

۱- اینقدر به آدم فروشی علاقمند بوده که از فروختن خودش هم نتوانسته چشمپوشی کند.

۲- در جای دیگری به غیر از گل آقا مشغول به طنزنویسی شده.

۳- یک همدستی زیرکانه با عیادی گل آقا برای وارد کردن دیگران به این بحث بوده تا سوژه های فراوانی برای آدم فروشی پیدا کنه.

۴- زیاد شیفت وایساده.

۵- اصلا" کی گفته روح اله برای هر کاری دلیل دارد؟

باز هم در همان راستا ما هم نظرات خودمان را جهت فیض رسانی به شما ارائه می دهیم.

۱- گل آقا این ماه تغییرات اساسی کرده بود که خیلی خوب بود.

۲- بعضی جاها خیلی بد بود.

۳- بعضی جاها خیلی عالی بود.

۴- بعضی جاها معمولی بود.

۵- ...

حال کردید؟!

و یک سوال: به نظر شما چرا گلنسا چند وقتی است ما را تحویل نمی گیرد؟ و آیا طنز مطبوعاتی ۳ برگزار می شود؟ و آیا من دیگر ۲۰ نمی شوم؟ و از این حرفا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:27  توسط فرزام | 

 نخستین تلنگر: تبریک می‌گویم به مناسبت به سرانجام رسیدن اولین کار گروهی درست و درمونی که در طنز انجام دادیم. این تجربه از چند جهت ختم به خیر شد. اول اینکه آدم‌فروشی‌ها، مصاحبه گم کردن‌ها، منفی گرفتن‌ کارها، دودره‌بازی‌ها و جیم شدن‌های مکرر از سر کلاس (اصلا منظورم خودم نیستم ها!) و کلیه توطئه‌های بشریت جهت به پایان نرسیدن گلنامه به در بسته خورد. دوم اینکه طی یک اقدام کم‌نظیر تاریخی، گلنسا و باقی اساتید، کمترین اصلاحات و قلع و قمعهای خیرخواهانه را در متن‌ها و سر و شکل صفحات انجام دادند و این به آن معناست که کارمان هم در کلاس و هم در بیرون کلاس، کم الکی نبوده و خیلی هم درست بوده و اینا!

*

یک تیپای نابهنگام: این به دوراهی رسیدن و چه باید کرد و بحران وجود و مسئله هویت و اینکه چه می‌کنیم و چرا و که چی... همه و همه نشان‌دهنده این است که هنوز مقداری مغز در آن بالاخانه مشغول به کار است. پس تا آن زمان خیالمان راحت باشد که زنده‌ایم و به زنده بودنمان و چگونگی زندگیمان فکر می‌کنیم. و این خودش به تنهایی خبر مسرت‌بخشی است، در جامعه‌ای که زندگی و مرگ آدمها ارزش چندانی ندارد که به چگونگی‌اش فکر شود!

*

نیشگونی محکم از منتهی الیه بدن: ازین به بعد باز هم می‌نویسیم. چه اینجا، چه آنجا، چه هرجا! این را بیشتر به خودم می‌گویم که هر از گاهی فکر می‌کنم هیچ وقت نتوانسته‌ام یک متن خوب و باکیفیت بنویسم و هیچ وقت هم نخواهم توانست و جفنگیات دیگری ازین دست!

می‌نویسیم نه به خاطر اینکه دلمان خنک شود. و شاید نه حتی به انگیزه مبارزه‌ای یا تأثیری یا ژانگولری... می‌نویسیم چون اکنون نوشتن بخشی از معنایمان شده به گمانم. و فرارمان از بخشی از وجود معناداری که تازه کشفش کردیم و مزه‌اش را چشیده‌ایم و باهاش اخت شدیم، به همان دیوانگی‌های مدل پست قبل می‌انجامد که من زیاد تجربه کردم. (داخل پرانتز بگم که یکی از بدترین انواع چنین فراری از بخش معنادار زندگیم رو اخیرا دارم تجربه می‌کنم. لااقل من در شرایطی نیستم که از نوشتن به این آسونی رها بشم)

*

چک و لگد برای بدرقه پایانی: این وبلاگ رو تعطیل نکنیم. شاید مکان گردهم‌آییمان برای طنز نوشتن نباشد اما لااقل محلی‌ست برای تبادل افکار و گهگاه دیداری دوستانه، و شاید آدم‌فروشی‌هایی تازه‌تر با سوژ‌ه‌های جذاب و عامه‌پسندی که چندان هم دور از واقعیت نیست!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:4  توسط ماني | 

داشتم برای خودم می نوشتم :

 

«آخرش که چی؟ فایده اش چیه؟ این همه نوشتیم کجا رو گرفتیم؟ آدم گنده هاش، اونایی که یه عمری افتخار طنزنویسی مملکت بودن و سرمشق واسه بقیه، آخر اتهامشون این بود که ملقب بشن به سوپاپ. یا به قول خودشون: سوفاف!

حالا ما به کجا می خواهیم برسیم؟ کدام هدف را نشانه گرفته ایم؟ آهای آقای کاشی! خانم طفلکی! آقای فسرده! خانم پژمرده! یا پیراسته! یا آقای پس رفته! تو که اسم خودت رو گذاشتی عقل کل! پروفسور! یا هر چیزی دیگری...! با شما هستم! واقعا" خودتان متوجه هستید به کجا می روید؟ حواستان هست؟ از دور و برتان با خبرید؟ تاثیر گفته هایتان را می فهمید؟ چقدر است؟ اندازه افتادن ریگی در یک دریای متلاطم هست حداقل؟ واقعا" هست؟ کدام چاله را پر می کند با وجود این همه چاه؟ ارزش این همه فسفر را دارد؟ ارزش روزی چند ساعت زل زدن به خبرها را دارد؟»

 

گفتم خبرها... نگاهی به تیتر اخبار کردم:

 

-         تورم را مهار می کنیم – فلان وزیر

-         نامه سوم اقتصاد دانان در راه است – فلان خبرگزاری

-         تغییرات گسترده در وزرات خارجه – گمانه زنی بهمان روزنامه

-         120 میلیارد دلار کجا هزینه شد؟

-         ...

-         ...

 

شروع کردم به نوشتن... شاید چیزهایی که نوشتم را یک روز در یک جایی بخوانید. اگر هم من ننوشتم شما بنویسید... ول کنید این چرندیات رو... بنویسید...

 

(از دفترچه خاطرات یک طنزنویس دیوانه)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 23:59  توسط فرزام |