تبليغاتX
طنز مطبوعاتی
این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است

توضیح اول: لطفا" بعد از این پست کسی پستی ندهد. قرار است در پست بعدی یک خبر خوبی را به صورت عمومی اعلام کنم... پیشاپیش از همکاری شما متشکرم.

 

توضیح دوم: متن زیر متعلق به یکی از نویسندگان گمنام روسی تبار است. این نویسنده احتمالا" «ولادیمیر خاراپوف» نام داشته. اثر را این حقیر از متن انگلیسی که به طریقی به دست آورده بودم به فارسی برگردانده ام. منتها چون کسی ما را تحویل نگرفت اینجا منتشرش می کنم. ظاهرا" این نویسنده در فضای بسته آن زمان حرفهایش را به زبانی می نوشته که خودش هم نمی دانسته گرایش به سبک طنز داشته است. سلسله متونی از این نویسنده موجود است که امیدوارم این یکی برایتان جالب باشد. اسم این قسمت در اصل بوده: «خوش خیال» که در ترجمه انگلیسی به «فراموش شده» تغییر یافته.

 

خوش خیال

 

شنبه – اتاق کار فالستاف

-     این هفته جمعه یک اوپرای بی نظیر در تالار مرکزی شهر برپاست. «نیکیتای زیبا» هم می خواند. شما هم حتما" تشریف می آورید جناب «فالستاف»؟

-          متاسفانه خیر. آخر می دانید... من قرار است در همان روز در یک مراسم مهم دولتی حضور داشته باشم.

-     مراسم تالار بزرگ شهر را که نمی گویید؟ شنیده ام آنجا متنفذین و مقامات عالیرتبه «کارانایف» جمع می شوند. بعید می دانم شما را راه بدهند.

-     اتفاقا" همان را عرض می کنم. قرار است شخصا" مراسم را لحظه به لحظه ثبت کنم. حتما" خبر دارید که «پوپوفسکی» بزرگ، دوست قدیمی بنده است؟ و آزیوشکای عزیز هم سفارش من را به ایشان کرده است.

 

دوشنبه – اتاق کار فالستاف

 

-     جدی می فرمایید؟ همه دعوت شده اند؟ البته بعید می دانم نیاز باشد کسی من را دعوت کند. حضور من در آن مکان، پیشاپیش مسجل است. اگر هم نیاز باشد حتما" فکرش را کرده اند. ... خیر. جای نگرانی نیست.

 

چهارشنبه– اتاق کار فالستاف

 

-     بله هنوز منتظرم. قطعا" سرشان خیلی شلوغ بوده. امکان ندارد من را فراموش کنند. پس چه کسی ماوقع مراسم را برای آزیوشکای عزیز ثبت کند؟ ... نه. امکان ندارد. ... خیر. ممنون. واقعا" از همراهی شما در اوپرا معذورم دوست عزیز.

 

پنج شنبه– اتاق کار فالستاف

 

-     این پستچیهای ملعون کارشان را بلد نیستند. وقتی نامه به این مهمی به دست آدم نرسیده، معلوم است کجای کار می لنگد. نباید نامه های رسمی و پراهمیت، این همه تاخیر داشته باشند. شخصا" این اشکال را به رییس تلگرافخانه اطلاع می دهم. البته این چند روزه به خاطر بارش برف سنگین در حوالی «کارانایف» خطوط تلگراف هم مشکلاتی داشته اند. و گرنه خب به عقلشان می رسید تلگراف ارسال کنند. معلوم است که مشکلی بوده. بله... البته جای نگرانی نیست. بالاخره یک گماشته ای، پیامرسانی، کسی را با درشکه ای، کالسکه ای، چیزی می فرستند.

 

جمعه صبح– اتاق خواب فالستاف

 

-          فرمودید همه بلیطهای اپرا فروش رفته اند؟ عجب بازار سیاهی راه افتاده! ...

... نخیر مشکلی نیست. اتفاقا" همین الان دعوتنامه محترمانه جناب پوپوفسکی در دست من است. ...

... بله. اختیار دارید. مگر می شود بنده بدون دعوت بمانم؟... خیر. منتها کمی پولیپ من عود کرده. صدایم گرفته. سرفه هم می زنم. بالاخره در محضر آدمهای به آن مهمی خوب نیست با این سر و وضع... عذرخواهی کردم. گفتم شرمنده ام که نمی توانم شرفیاب شوم...

... پس فرمودید بلیطهای اوپرا همه تمام شده؟ هیچی نمانده؟ اصلا"؟ هیچی؟ ...

... نخیر! من برای یکی از دوستانم می خواستم. بیچاره بلیط نداشت. ...

... اصلا" من که با این سرفه و پولیپ درست نیست بیایم اوپرا. سر و صدا می کنم حواس همه پرت می شود...

... خوش بگذرد. شب خوبی داشته باشید...

... من هم به آلیوشکا دستور داده ام کمی سوپ پیاز برایم آماده کند. ... برای رفع گرفتگی صدا و آرامش اعصاب خوب است.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:19  توسط فرزام | 

( لطفا" فقط كساني كه دوست دارند در آينده سردبير بشوند ، بخوانند !!! )

فرض كنيد كه در آينده بخواهيم  يك نشريه _ترجيحا" سالنامه ! _ راه بيندازيم  ، آن وقت فكر مي كنيد هركدام از ما براي اينكه ثابت كنيم عرضه سردبير شدن را داريم ؛ چه دليلي مي آوريم ؟!

پويا : دوستان گرامي ! فكر مي كنم نيازي به توضيح دادن نباشد ، چون خودتان ملتفت

هستيد كه چرا من بايد سردبير بشوم !

فرزام : من عقل كل هستم ، پس من بايد سردبير بشوم !

عليرضا : قدبلندترين شما ، خودم هستم ، پس من بايد سردبير بشوم!

روح الله : چون وجود من باعث بالا رفتن اعتماد به نفس شما مي شود ، پس من بايد

سردبير بشوم !

ماني : اگر يادتان باشد گلنسا براي بستن گلنامه ، مرا معاون سردبير كرد ، پس من بايد

سردبير بشوم !

خودم : همانطور كه از اسمم پيداست ، بنده خودم فاضل هستم و هيچ نيازي هم به فضل

پدر ندارم ، پس من بايد سردبير بشوم !

نسيم : خواهش مي كنم ، شما خيلي خيلي نسبت به من لطف داريد ، ولي تو را به خدا

انقدر اصرار نكنيد ، من فرصت ندارم ! اي بابا ! مريم ! تو چرا دست به دامن من شدي ؟

ماندانا ! تو چرا عينهو بچه كوچولوها جيغ مي زني ؟ هاجر ! تو چرا گريه مي كني ؟ چشم.

 برخلاف ميلم ، فقط به خاطر گل روي  شما و البته با اجازه  بزرگترها قبول مي كنم كه من

سردبير بشوم !

مريم : حالا من هي نمي خواهم ريا بشود ولي اگر من هم نگويم شما كه مي دانيد من در

مسابقه خيلي خيلي بزرگ طنز 18 كلمه اي جزء برگزيده ها بودم ، پس من بايد سردبير

بشوم !

ماندانا : با زبان خوش اجازه بدهيد كه من سردبير بشوم وگرنه ...................................!!!

_ لطفا"اول گوش هايتان را بگيريد و بعد در جاي خالي صداي جيغ ماندانا را تصور كنيد !_

پي نوشت :

حتما" مي گوييد چرا اسم هاجر از قلم  افتاد ، هان ؟  راستش  از  قديم  گفته اند  شوخي

شوخي با دم شير هم شوخي؟! ببينم مگر نمي دانيد عسگري چه لقبي به هاجرداده بود ؟!

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 15:3  توسط فاضل | 
    لطفا قبل از هر گونه موضع گيري واظهارنظر به اين نكته توجه كنيد كه شايعات زير همانطور كه مي دانيد شايعه هستند يعني راست و دروغش به گردن آنهايي كه اينها را گفته اند.در ضمن من قبل از اينكه بخواهم وارد كنترل پنل وبلاگ بشوم زنبيل فرزام را كنار دكمه « ورود » ديدم انگار نوبت او بوده كه پست بدهد به همين خاطر من رسم ادب را به جا آوردم وبه جاي او اين مطلب را نوشتم:

  • شنيده شده است زماني كه تعداد كامنت هاي وبلاگ گلنسا به 382412 نظر برسد اين وبلاگ به روز خواهد شد(آخرش ما املاي اين كلمه را پيدا نكرديم به روز يا بروز يا اصلا بهروز)
  • شنيده شده است زماني كه برج عقرب در مدار راس الجدي قرار بگيرد و در آن زمان  ستاره  دنباله دار : « اسگبخهثغشئدراشنيهعستطوس » در حال عبور از منطقه باب المندب باشد خانم صفرزاده اقدام به آپديت وبلاگشان خواهند نمود
  • شنيده شده است علت تاخير در تدوين بانك اطلاعاتي طنزپردازان ايران ، نرسيدن عكس ها و مطالب گهربار كاشي وعقل كل بوده است!
  • شنيده شده است كه علت بسته شدن سايت معتبر و معروف دست انداز ، تشويش اذهان عمومي بوده است نه كم كاري نويسندگانش
فعلا اين شايعات را داشته باشيد تا بعد
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 1:39  توسط كاشي |