تبليغاتX
طنز مطبوعاتی
این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است
نمی دونم از آخرین باری که اینجا نوشتم چه قدر میگذره ولی می دونم که خیلی وقته اینجا ننوشتم اینا رو گفتم که زود بعد از من آپ نکنین!

علت نوشتن من اینجا پرسیدن این سوال فلسفی بود که مارا چه می شود که یهو همگی دسته جمعی اینطوری شدیم؟ نپرسید چه طوری چونکه همتون خوب میدونین! چرا دیگه فرت و فرت طنزمون نمیاد؟ چراوقتی هم که با هزار بدبختی طنزمون میاد، چيز دندونگيري از آب درنمياد؟ چرا بعضيا دارن به کل بي خيال طنز ميشن؟ چرا آفتاب ميتابه ، شب سياهه؟ چرا در گنجه بازه ؟ چرا دم خر درازه؟ و...هزاران چراي ديگر!

ولي خوب با ديدن اين پست از شر يکي از چراها راحت ميشين اونم اينکه چرا من خيلي وقته اينحاننوشتم ! چون نوشتنم ميشه اين!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:26  توسط هاجر | 
سه روز پیش بود که یه دوست قدیمی که اول اسمش الهامه  برای من پیامک زد  که من کجام تو کجایی او کجاست و الباقی صرف فعل "کجا" بعد هم با تلنگری به من یاد آوری کرد که ما چقدر بی معرفت شدیم و از هم خبر نداریم و در نهایت هم پیشنهاد داد که دوباره دور هم جمع بشیم

راستش از شنیدن پیشنهاد الهام خیلی خوشحال شدم چون دلم برای بچه هاخیلی تنگ شده بود دائم هم با خودم فکر می کردم که چه بهانه ای میتونه دوباره همه رو دور هم جمع کنه که؟

فاضل درست مثل هوخشتره سوپر من یا هر چیز دیگر در همین مایه ها نیمه های شب پیشنهاد داد که برای دیدن کاریکاتور به یک کافی شاپ؟نمایشگاه؟ منزل آقای نباتی؟ (ما که سر در نیاوردیم)به آدرس ایران  تهران گرامافون برویم(مرده آدرس دادنشم)

من فکر کردم شاید همه بچه ها مثل من قند توی دلشون آب شده و در حالیکه از تب به عوالم دیگری سفر کرده اند فورا گفتن میام اما..........

عنصر معلوم الحالی طبق روال همه پیچاندن هایش شیفت بود

عنصر نا معلوم الحال دیگری جهت ارتقا سطح تحصیل از برای فرستادن لطیفه های وزین تر ی از صحنه روزگار محو شده بود

همون که به نظرم هرچی آرزوی خوبه شش دانگ به نام خودش نیز به دلیل پاره ای سر درد نیومد

یکی دیگرهم که کار بسیار واجبی در حد جلسه دو فوریتی برایش پیش امده بود و لحظه آخر از همه عذر خواهی کرد

به یه نفر هم که اصلا زنگ نزده بودن

یکی هم که گرسنه بود؟از خواب بیدار شده بود؟...................نه! خداییش اومد

من موندم و فاضل که همیشه هست )و الهام نظری خوش باور که فکر می کرد این بچه ها همون بچه های با مرامن که دلشون برای هم تنگ میشه

و اینجا بود که شست آقای نباتی (نه! ببخشید اشتباه شد) نسیم صباغان و الهام نظری خبر دار شد که 

بی معرفتی چقدر بد است!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:5  توسط نسيم | 

پيش از اينها وبي داشتيم به نام _ شكلاتي _ كه  نمي دانيم ميهن بلاگ فلك زده چه بلايي بر سرش آورد ! حالا وبي راه انداخته ايم به نام خواجه فاضل طهراني _ در بلاگفا _ كه اگر عشقتان كشيد مي توانيد سر بزنيد و ما را از نظراتتان بهره مند كنيد . راستي ! وبلاگمان در  بروبچه ها همچنان پا برجاست و احتمالا" فقط كمي تا قسمتي از زحمات آذين محمد زاده عزيز ، كمتر مي شود . انشاءالله !!!

آدرس وب : www.khajehfazel.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 4:39  توسط فاضل |