تبليغاتX
طنز مطبوعاتی
این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است

اول اينكه هم به گلنسا و هم به طاها قول داده ام كه شيريني يادم نره يك روز قرار ميگذاريم توي يك كافي شاپ و هم شيريني مي خوريم و هم براي مجردها كلي دعا مي كنيم و شمع روشن مي كنيم و اگر دنياي متاهلي را دوست ندارند دعا مي كنيم به همين منوال بمانند الي يوم القيامه!

دوم تكليفمان را با سايت دست انداز معلوم مي كنيم مثل اينكه همه ماها به فرزند دلبندمان كاملا بي اعتنا شده ايم فقط اين وسط عليرضا هر از گاهي كلكي بر صفحه خيال مي كشد و بس.اكنون كه شش ماه از تولد اين كودك نوپا مي گذرد من خيلي دوست داشتم كه حداقل جلوي بعضي ها(البته واقعا منظورم گلنسا نيست) كم نياوريم ولي حسابي كم آورده ايم!!!!

سوم ماجراي ياس فلسفي دوستان است از روح الله عسكري گرفته تا فرزام الفت و اين اواخر هم نسيم صباغان.من به خودم و فرزام الفت حق مي دهم كه اينگونه فكر كنيم ساعات كار ايرانخودرو واقعا طاقت فرساست و حتي خستگي اين كار تا ساعتها پس از بازگشت به خانه هم در تن آدمي مي ماند چه رسد به خستگي روحي رواني ودرگيري هاي شغلي اما نسيم اگر مشكل شخصي ندارد بيخود مي كند كه نااميد باشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:30  توسط كاشي | 
    لطفا قبل از هر گونه موضع گيري واظهارنظر به اين نكته توجه كنيد كه شايعات زير همانطور كه مي دانيد شايعه هستند يعني راست و دروغش به گردن آنهايي كه اينها را گفته اند.در ضمن من قبل از اينكه بخواهم وارد كنترل پنل وبلاگ بشوم زنبيل فرزام را كنار دكمه « ورود » ديدم انگار نوبت او بوده كه پست بدهد به همين خاطر من رسم ادب را به جا آوردم وبه جاي او اين مطلب را نوشتم:

  • شنيده شده است زماني كه تعداد كامنت هاي وبلاگ گلنسا به 382412 نظر برسد اين وبلاگ به روز خواهد شد(آخرش ما املاي اين كلمه را پيدا نكرديم به روز يا بروز يا اصلا بهروز)
  • شنيده شده است زماني كه برج عقرب در مدار راس الجدي قرار بگيرد و در آن زمان  ستاره  دنباله دار : « اسگبخهثغشئدراشنيهعستطوس » در حال عبور از منطقه باب المندب باشد خانم صفرزاده اقدام به آپديت وبلاگشان خواهند نمود
  • شنيده شده است علت تاخير در تدوين بانك اطلاعاتي طنزپردازان ايران ، نرسيدن عكس ها و مطالب گهربار كاشي وعقل كل بوده است!
  • شنيده شده است كه علت بسته شدن سايت معتبر و معروف دست انداز ، تشويش اذهان عمومي بوده است نه كم كاري نويسندگانش
فعلا اين شايعات را داشته باشيد تا بعد
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 1:39  توسط كاشي | 

من و او با هم دوست بوديم دوستاني بهتر از برگ درخت و او البته فراتر از اين رابطه يك معلم بود يك معلم خوب و بروز و آنلاين و در روزگاري كه كتابهاي درسي ما پر بود از جملاتي كه به زور داخل يك وزن ريخته شده بودند، قيصر امين پور را براي من هديه آورد عليرضا قزوه ومحمدكاظم كاظمي را.از شريعتي گفت و از سروش و من خوشحال بودم كه در اين هركي هر كي ادبيات توانسته ام  چشم اندازي بكر و تازه را پيدا كنم.روزگار گذشت واو بزرگ شد همچنانكه من و اين رسم طبيعت بود كه ما مي بايست از هم جدا مي شديم . او به سمت وادي ديگري رفت ومن راهي ادبيات شدم  و در پي اساطيري كه در ذهنم نقش بسته بود.او را رفيقان به كام اعتياد كشيدند و تلاشهاي من و افسوس هاي من هم سودي نبخشيد و هر بار كه ميخواستم از لحاظ مالي به او كمك كنم همين كه در ذهنم بساط دود را تداعي ميكردم، دستهايم انگار در جيب، منجمد ميشدند او رفت و فراموش شد و سخني از او به ميان نيامد و از خاطره خيلي از جواناني مثل من كه حق معلمي بر گردن آنها داشت پاك و محو گرديد.خيلي دوست داشتم او را ببينم از دريچه هاي تازه ادبيات با هم سخن بگوييم از شاملويي كه به خونش تشنه بود و از قيصري كه جاري بود همچنان در رگهاي من و او.سالها گذشت سالهاي سال تا اينكه ديشب شماره اي ناآشنا برصفحه تلفن همراهم نقش بست.  خودش بود خود خودش ميگفت وقتي از بچه ها شنيده كه روح الله  براي گل آقا مطلب مينويسه خيلي خوشحال شده وكلي ذوق كرده و در ادامه گفت:

 

-         آقا روح الله!...اگه زحمتي نيست .... يه خواهشي ازت داشتم.....

-         خواهش ميكنم تو بيش از اينها به گردن من حق داري

-         ميدونم اگه اين خواهش رو مطرح كنم ميگي چه آدم پر رويي هستي

-         نه بابا اين حرفا چيه!

-         ميدوني؟ من حتي پول خريدن يك روزنامه را هم ندارم اگه..... برات.... امكانش.... هست ......هر ماه كه گل آقا منتشر ميشه ميتوني يه نسخه مجانيش رو براي من بفرستي؟

 

و من خيلي خوشحال شدم نه به اين خاطر كه  درخواست كمك مالي نكرده بود بلكه  قرار است من از اين به بعد هديه اي را به اون بدهم كه ميدانم خوشحالي اش را چندين برابر خواهد كرد هديه اي كه ديگر دود نخواهد شد  و اگر بتوانم با طنزنوشته هايم او را به خنديدن وادار كنم بهترين هديه زنگي ام را به او اعطا كرده ام: لبخند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:22  توسط كاشي | 
 

تذكر ۱: اين پست را فقط وفقط به احترام نسيم كه گفته است ديگه نمي نويسيم مي نويسم!

تذكر۲:هرگز فكر نكنيد كه اون كسي كه اين پست را نوشته مي خواسته آخرين كسي باشه كه آخرين پست اين وبلاگ رو مي نويسه!

تست كنكور

با توجه به جمله معروف دكارت بگوييد كدام گزينه صحيح نيست؟

  1. من آدم مي فروشم پس هستم ـ پويا لطفيان
  2. چون همه مي خواهند كه سر به تن من نباشد پس هستم ـ فرزام الفت
  3.  اگر بگويند كه جواب دادن يك ايميل مي تواند جان هزاران انسان بي گناه را نجات دهد باز هم محال است كه چنين گناه كبيره اي را مرتكب شوم پس هستم ـ گلنسا
  4. من حرف مي زنم پس هستم ـ مريم بابايي
  5. من ساعت ۲ نصف شب اس ام اس ميزنم پس هستم ـ ماندانا خرم
  6. من اگر هزار بار هم كه گل آقا از بابت چاپ اشتباه اسم ديگران در پاي مطلبم عذر خواهي كند باز هم آنها را نمي بخشم پس هستم ـ نسيم صباغان
  7. من مدتي نيستم پس هستم ـ هاجر ده بزرگي
  8. من هيچ نظري ندارم پس هستم ـ الهام نظري
  9. من مخالفت مي كنم پس هستم ـ فاضل تركمن
  10. من در اين ليست نيستم پس هستم ـ ماني وعليرضا وربكا(!)
  11. من آدم خوبي هستم پس هستم ـ .........(خودتان بايد حدس بزنيد كه اين جمله آخر را ناطق از زبان چه كسي گفت!)
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 2:57  توسط كاشي | 

من كلا يك عادت بدي دارم واون اينه كه تا كار به دقيقه 90 وزدن پنالتي نكشه هيچ انگيزه اي براي انجام هيچ كاري ندارم خواه اون كار نوشتن مطلب براي گل آقا باشه ،  خواه رفتن به سر كار!.مثلا من تمام هفته گذشته را با مسافركش هاي شخصي به ايرانخودرو تشريف فرما شدم.حتما مي پرسيد مگه سرويس نداريد؟ومن خواهم گفت :چرا سرويس داريم خوبش را هم داريم منتها از روي همين خصلت بد هيچگاه به سرويس نرسيدم وبعيد ميدانم كه از اين به بعد هم چنين اتفاق فرخنده اي به وقوع بپيوندد!بگذريم اينها چه ربطي به كلاس طنز داشت؟عجله نكنيد اين خاطره را تعريف كردم تا ار فضاي آدم و آدم فروشي بياييم بيرون وهوايي تازه كنيم وببينيم بقيه دنيا چه خبره؟مجددا بگذريم!ساعت 12:30 دقيقه است و براي رسيدن به كلاس حريمهاي اخلاقي دقيقا 30 دقيقه فرصت باقي است ، در حاليكه من براي عبور از اين ترافيك لعنتي كه به مدد سهميه بندي بنزين ايجاد شده است حداقل 50 دقيقه زمان مي خواهم.با سرعت به خيابان آزادي ميرسم (همان خياباني كه BRT داره) من عجله دارم ولي چراغ لعنتي سبز است(من يك عادت بد ديگه اي كه دارم اينه كه حساب كردم هر وقت سواره باشم همه جراغها قرمزو هر وقت پياده باشم همه آنها سبزند!) خودم را از لابلاي ماشين ها به زحمت اين ور و اونور كردم وبه سلامتي از باند اول خيابان گذشتم و فاتحانه لبخندي را بر گونه هاي خود سبز نمودم انگار كه برنده جايزه نوبل شده باشم!غرق همين فتوحات بودم كه ناگهان صداي همهمه و داد وفرياد گوشم را پر كرد و پس از آن.....بله شما درست حدس زده ايد من به اتوبوس شركت واحد اصابت كرده بودم و اون صداي همهمه و فرياد چيزي نبود جز صداي مردم بيچاره اي كه حنجره خود را پاره كرده بودند و از ته دل فرياد ميزدند آقا! نيا!...آقا!نيا! آخه من اصلا حساب اين BRT لعنتي و نكرده بودم.درد شديدي در وجودم و مرگ در برابر چشمهاي من مي رقصيد و من كم كم داشتم در راه طنز و در راه گل آقا ، فدا مي شدم.يك لحظه حساب كردم كه اگر من مي مردم چه اتفاقاتي ممكن بود بيفتد:

 

  • گلنسا: اااه ه ...اااه ه ...!خاك بر سر طنزنويسي كه حواسش به BRT نيست!
  • خانم صفرزاده: نويسنده خوبي بود!سوژه هاي خوبي هم پيدا مي كرد!نوشته هاش هم همه قشنگ بودند!به آقاي زراندوز بگيد اون پوشه مطالب عسكري رو به نزديكترين سطل آشغال ممكن هدايت كنند
  • احمدي نژاد: يك طنزپرداز كمتر، زندگي بهتر!
  • فرزام الفت: ديدم تو سالنPDI حجله زده بودند ولي خيلي جالبه PDI وBRT در مجموع به درك كه مرد! 
  • نسيم: ببينيد اگه مطمئن نيستيد كه مرده يه راننده تريلي اجير كنيم تا با 18 تا چرخش از روي نعش اون بيچاره عبور كنه!آخه آدم بايد راحت بميره!
  • مريم بابايي : خب نسيم داشتي ميگفتي اون دختره كه مانتوي صورتي پوشيده بود به به اون پسره كه موهاي سيخ سيخكي داشت چي گفت؟!
  • ماندانا : بچه ها بريم كافي شاپ و براي شادي روحش يه كافه گلاسه بزنيم و جشني به پا كنيم!
  • هاجر: حقش باشه مي خواست كاريكاتور منو نكشه.! بي جنبه !
  • لطفيان : زندگي از اين به بعد خيلي سخت ميشه ولي اشكالي نداره براي گذران زندگي ميرم سراغ فروختن فاضل!
از اظهار نظرهاي عليرضا وربه كا(!) و فاضل وماني و الهام(اليته نه اون الهامي كه چند تا شغل داره!) بي خبرم اگه ميشه كامنت بذارن و خونواده اي رو از نگراني در بيارن!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 18:38  توسط كاشي | 

 

 اين شايد آخرين پست اين وبلاگ باشد

 

توجه : كاريكاتور زير تزئيني است

 

كاريكاتور

 

متاسفانه نسيم رسم بدي را بدعت گذاري كرد و مسير وبلاگ را در حاليكه از تمامي گردنه هاي سخت هسته اي عبور كرده بود و داشت كم كم به ساحل آرامشي مي رسيد كه مسلما حق مسلم همه ماهاست ، به سمتي پيچانيد كه به قول سعدي عليه الرحمه: خلاف راي صواب است.او مسير مقدس اين وبلاگ و مسير مقدس تر نويسندگي را به لجن آدم فروشي وبه نكبت زير آب زني زينت بخشيد و ترس من خاك خورده اين وادي اين بود كه مبادا فردا روز، ديگر نويسنده اي پست بدهد كه مثلا:گلنساي عزيز سلام!و در لفافه به گلنسا بفهماند كه مطلب چند شغله بودن الهام كه درجه عالي را از مقام شامخ گلنسايي دريافت نمود كار مثلا روح الله عسكري بوده است و نه مثلا مريم بابايي!ويا فلان نويسنده مزدوري از گرد راه برسد ومطلبي بنويسد با اين مضمون كه گلنساي عزيز به خدا من با چشمهاي خودم ديدم كه وقتي شما در حال سخنراني و ايراد بيانات يا بيان ايرادات بوديد ماندانا خرم در حال ورق بازي در موبايل خود بود!يا بهمان نويسنده مدعي شود كه در جلسه فكر كردن در مورد سوژه كاريكاتور ، همه (البته مثلا بجز عسكري و رودساز) در حال جوك گفتن و مزه پراني هايي كه به هرحال اقتضاء دوران نوجواني است بودند.يا در همان جلسه همه به هم قول ميدهند كه موقع اظهارات فاضل تركمن در برابر گلنسا سفت و سخت و كوبنده از كسي كه طرح كاريكاتور را داده حمايت كنند(كه مثلا حمايت نكردند)من همه اين پست ها را(كه در آينده قرار است صورت بگيرد) را با چشمهاي همچون چشمهاي عقابم از دور ديدم وبه شدت بعنوان عضوي كوچك نگران آينده اين وبلاگ شده ام.آيا فردا به من وشما نخواهند گفت كه توي طنز نويس چطور درس حريمهاي اخلاقي طنز را پاس كرده اي؟اگر پاس كرده اي پس اين آدم فروشي و زيرآب زني چه دردي از تو دوا خواهد كرد.شما تا فردا صبح هم كه بنشيني و ضجه بزني بر دل سخت تر از سنگ گلنسا اثري نخواهد داشت و نه تنها نخواهي توانست حداقل نمره را كسب كني كه بلكه پوياي عزيز و دوست داشتني و لطفيان گرامي را هم به ورطه سقوط ونابودي مي كشاني.پوياي وظيفه شناس و مسوول چه تقصيري دارد كه شما از مصاحبه ات كپي نگرفته اي؟آيا روسري خودتان را براي لحظه اي قاضي قرار داده ايد كه چرا پويا جان ، مطالب ساير سرويس  ها را گم نمي كند و فقط اين اتفاق در مورد سرويس شما ، براي او روي ميدهد؟خواهر گرامي!(البته روي سخنم به ساير خواهران محترمه هم هست) برويد خودتان را اصلاح كنيد اما دامن طنز را آلوده نفرماييد يا به قول استاد زرويي:نعل را وارونه نزنيد.اينجا قرن ارتباطات است (و اتفاقا بعضي از دوستان هم كه قرار است ليسانس اش را بگيرند- اين را يكي از حضار گفت) و اين توجيهات نه تنها از جانب گلنسا كه از جانب من هم قابل قبول نيست!

اجازه بدهيد سخن را به درازا نكشم كه هم وقت شما و هم وقت من عزيز است.بر طبق يك نظرسنجي اس.ام.اسي بچه ها موافقت خود را با تغيير كاربري وبلاگ اعلام نموده اند البته ما اصلا قصد برج سازي و يا افتتاح هيچ پروژه عمراني ديگري نداريم و از اين به بعد قرار است اين وبلاگ به سبك  گلنا اداره شود يعني با ستونهاي چهل سال بعد،ناطق سپس افزود،شايعات و ....تا در غياب كلاسهاي طنز مطبوعاتي بچه ها همچنان بروز و آپ تو دي بنويسند(مخصوصا روح الله عسكري- اين يكي را شرط مي بندم كه گلنسا گفت!)بنابراين از اين پس در زير هر مطلبي كه آماده پست كردن نموده ايد يك منوي كشويي باز مي شود كه از شما مي خواهد قالب مورد نظر خود را براي نوشتن انتخاب كنيد.از همين حالا به جاي كامنت گذاشتن و همديگر را تحويل گرفتن بايد به فكر طنزنويسي و نقد آثارمان باشيم مطمئنا گلنساي عزيز هم در اين مورد راهنماي ما خواهند بود.فقط فردا نيام ببينم اين پايين نوشته شده 40 نظر!

 

  • يك نكته : متاسفانه ثابت شده است كه هيچ يك از ما (ما = طنزنويس) جنبه شوخي كردن و شوخي شنيدن نداريم بنابر همين اصل من مجبورم كه توضيح بدهم كه كل مطلب بالا به زبان طنز نوشته شده است و اگرچه منظور از آن بيان بعضي حقايق است ولي كل يوم اميد اصلي آن است كه لبخند را براي دقايقي ميهمان چهره هاي شما طنزپردازان عزيز نمايد!

  • نكته بعدي: كساني كه به هر دليل نامشان در مطلب بالا نيامده است مبلغ بالايي از سوي فروشنده آنها تقاضا شده است كه خريداران محترم مي توانند با دفتر وبلاگ مكاتبه نمايند.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:7  توسط كاشي | 

تذكر كتبي) بعضي از دوستان لطف كنند و قبل از خواندن اين پست كامنتهاي مطلب دوست وبرادر عزيز فرزام الفت را مرور نمايند مخصوصا آخريش را البته همانطور كه گفتم بعضي از دوستان اين كار را انجام دهند

الف) يك مساله هسته اي:

فرض كنيد شما در حال كل كل شديد آنهم از نوع اس ام اسي آن با چند تن از همكلاسي هايتان( مثلا فرزام و نسيم) هستيد.درست در زماني كه در اوج تك و پاتك تشريف داريد يكي از اين اس ام اس هاي داغ و آتشين كه قرار است در كوبنده ترين وضعيت ممكن مواضع استكباري فرزام و نسيم را به طرز بسيار فجيعي در هم بكوبد ناگهان سر از گوشي هاجر ده بزرگي در بياورد شما پيدا كنيد پرتقال فروشي را كه در محله ما يا خانم ده بزرگي زندگي مي كند!

ج) ديشب بالاخره لطف من شامل حال موسسه گل آقا شد و سر انجام كار تاليف نمايشنامه ي درخواستي استاد احترامي به پايان رسيد.به كساني كه به هر نحوي ممكن است به متن نمايشنامه دسترسي پيدا كنند هشدار مي دهم كه مبادا جو زده شوند و بخواهند پاي مرا بعنوان يك استعداد نو و پست مدرن در زمينه نمايشنامه نويسي به رسانه ها بكشند من كلا اهل رسانه مسانه نيستم و ترجيح ميدهم كه يك استعداد گنگ و كشف نشده باقي بمانم راستش را بخواهيد من حوصله دو چيز را ندارم يكي حوصله مصاحبه كردن و ديگري حوصله بهرام بيضايي را چون خيلي آدم زگيلي است و من مي دانم تا سي چهل تا نمايشنامه مرا پياده نكند دست بردار نخواهد بود.اگر نمي توانيد جلوي زبانتان را بگيريد لااقل به بهرام چيزي نگوييد حالا خبرنگارها رو ميشه يه جوري دك كرد ولي او رو اصلا و ابدا!

 ب) ببخشيد كه نكته ب) را جا انداختم چون اصلا چنين نكته اي وجود نداشت!

 د) تهيه چند فتوكاتور براي كلاس طنز ما را به ذوق آورد كه يك وبلاگ به همين نام را در بلاگفا اجاره كنيم.اين هم آدرسش :وبلاگ فتوكاتور از دوستان عزيز هم خواهش مي كنيم ما را در اين زمينه ياري نمايند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:43  توسط كاشي | 

اصلا قصد نداشتم به موسسه گل آقا بيايم .فرزام با من تماس گرفت و دليل نيامدنم را به كلاس پرسيد.گفتم كارها را اصلا حروفچيني نكرده ام و مطلب نسيم وماني هم اصلاح نشده اند.امروز قطعا بوسيله پويا فروخته خواهم شد.فرزام گفت خودت را لوس نكن امروز شايد آخرين جلسه كلاس طنز مطبوعاتي باشد.به اتفاق او مطالب را تصحيح وحروفچيني كرديم.من دقيقا ساعت پنج به كلاس آمدم.پس از خوش وبش با بچه ها، ماندانا با هديه اي در دست خطاب به من گفت : تولدت مبارك!تازه يادم آمد كه در حوالي روز تولد من به سر مي بريم.از او تشكر كردم وادامه مذاكراتم را با پويا از سر گرفتم خيلي دلش مي خواست كه من آن هديه را تحت عنوان« رانت » به او بدهم اما من ترجيح دادم تا قضيه بيشتر از طريق ديپلماتيك حل شود تا اينكه بخواهم هديه روز تولدم را وجه المصالحه قرار دهم.كلاس كه تمام شد سريعا به خانه آمدم.آپارتماني كوچك در خيابان مالك اشتر.مادرم زنگ زد.گفت:كجا بودي الان نزديك سه ساعت است كه همراهت را مي گيريم ولي جواب نمي دهي داشتيم كم كم دلواپس مي شديم؟گفتم: موسسه گل آقا بودم آنجا موبايل آنتن نمي دهد حالا چه كار داشتيد؟گفت : مي خواستيم روز تولدت را تبريك بگوييم.از او تشكر وخداحافظي كردم.ولي به نظر مي رسيد اين قضيه روز تولد من هم شوخي شوخي جدي شده است. تصميم گرفتم تا كميته اي تشكيل دهم با اسم : ستاد روز تولد روح الله عسكري.برنامه هاي ويژه اي را هم اعلام كردم.با اينكه تا شستن جورابهايم يك هفته ديگر و تا شستن ظرفها وتميز كردن خانه حداقل سه هفته ديگر فرصت باقي مانده بود اما چون جزء برنامه هاي ويژه من قرار گرفته بودند همه را انجام دادم بعد 29 شمع به نيت 29 سالگي ام خريدم با كيكي كه روي آن نوشته بود:تولدت مبارك!هر چه تلاش كردم ديدم فايده اي ندارد جشن تولد كه اينقدر سوت و كور نمي شود.ياد عزيزترين دوست دوران زندگي ام افتادم.شايد باور نكنيد اما من و او آنقدر با هم صميمي هستيم كه حتي كليد آپارتمانهاي همديگر را هم داريم بماند از شباهتهاي عجيب و غريب من و او.همراهش را گرفتم .چند بار زنگ خورد اما كسي جواب نداد.با خودم گفتم شايد در جايي قرار گرفته كه موبايلش آنتن نمي دهد.دوباره گرفتم سه باره ....اما هيچ خبري نبود.شماره خانه را گرفتم اما باز هم ....ديگر واقعا دلواپس شده بودم.به سمت آپارتمان او حركت كردم ، جايي در خيابان مالك اشتر.كليد را در قفل انداختم و در را به آهستگي باز كردم همچنانكه زاويه در بازتر مي شد من با صحنه عجيبي روبرو مي شدم :يك دو سه چهار...درست بيست ونه شمع با يك كيك تولد.لجم گرفت چرا او به من نگفته بود كه امروز روز تولد او هم هست. نگاهم را به اطراف چرخاندم و با ديدن او كه در گوشه اي از اتاق به خواب رفته بود نفس راحتي كشيدم خواستم بيدارش كنم اما دلم نيامد چون او هم مثل من شب كار بود و خسته بود. مدتي چرخ زدم وبه ديوارها خيره شدم.به تابلوي زيباي پاييز به پوستري كه با خط نستعليق روي آن نوشته بود:خدايا من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري من چون تويي دارم و تو چون خود نداري.حوصله ام داشت سر مي رفت بالاخره خودم را راضي كردم كه از خواب بيدارش كنم چندين بار صدايش كردم ولي بيدار نشد يك مشت آب روي صورتش پاشيدم اما بي فايده بود.دستم را روي بدنش گذاشتم.خداي من!سرد بود سرد سرد.بدنش را تكان دادم دستهايش را وپاهايش را با شدت بيشتري اما هيچ خبري نبود گوشم را روي قلبش گذاشتم آرام بود وهيچ صداي ضربه اي به گوش نمي رسيد.او مرده بود پيش از آنكه شمعهاي بيست ونه سالگي اش را خاموش كند. طاقت از كفم رفت پاهايم سست شدند و من آرام به ديوار تكيه دادم با چشمهايي خيس اشك و بغضي كه ناگزير بود. خيره شدم به ديوار وبه سالهايي كه قرار است بدون بهترين دوستم زندگي كنم بدون زنده ياد روح الله عسكري .گوشي ام زنگ مي خورد. خواهرم است تماس گرفته كه تولدم را تبريك بگويد چون امروز بيستم شهريور است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:3  توسط كاشي | 

تذكر آيين نامه اي:در مطلب زير هر كجا ‌‌ديديد كه از كلمه ((ما)) استفاده شده است دور روح الله عسگري را خط بكشيد او واقعا يك استثناء است ونبايد حساب او را با بقيه قاطي كرد.... اين جملات را ناطق مي خواست به زبانش جاري كند اما نميدانم چرا اين كار را انجام نداد حتما توي رودربايستي گير كرده است شما كه او را مي شناسيد بيچاره خيلي خجالتي است.....ببخشيد مقدمه طولاني شد:

ناطق سپس افزود:

برادران!من ماهنامه گل آقا را خواندم .همه اش را خواندم از سرمقاله گرفته تا ته مقاله را.گلنا را هم خواندم كاريكلماتورهايش را هم هكذا!

ناطق سپس در حالي كه دو انگشتش را بدجوري در سوراخ گوشهايش چپانده بود بلند فرياد زد:قسمت طنز آموزشي اش را هم خواندم .ما خيلي عقب تريم برادران!ما از كلاس طنز مطبوعاتي يك خيلي عقب تريم آنها استعداد دارند اين هوا(ناطق دستهايش را از توي گوشهايش در آورده ويك زاويه ۱۸۰ درجه به آنها داده بود) آن وقت ادعاي ما گوش فلك را هم كر كرده است. يك مجله ۴ صفحه اي هم نمي توانيم در بياوريم آنوقت آنها تذكره مي نويسند. پير ما مي نويسند.مي فهميد برادران!

- خواهران چي ؟(اين را يك آدم فضول گفت و الا خواهران لابد مي فهمند که ناطق نخواسته آنها را مورد خطاب قرار دهد!)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 21:39  توسط كاشي | 

1.     همه اش تقصير خانم صفرزاده است كه در پايان ترم اول كلاس سوژه يابي از ما خواست كه خاطره طنز بنويسيم !

2.     نمي دانم چرا در جايي ادعا كرده ام كه من يك تريلي خاطره طنز دارم!

3.  لباسهايي كه من مي پوشم خيلي چسبناك اند ، اين را از زماني فهميده ام كه چند وقتي است بدجوري برچسب خورم ملس شده است (خوشبختانه دستهاي پشت پرده شناسايي شده اند وبزودي اسامي آنها اعلام خواهد شد.)اگر شما هم با خواندن خاطره زير برچسب « خالي بند» را به من چسبانديد هيچ اشكالي ندارد به هر حال چيزي كه عوض داره گله نداره ما هم از امشب يك سطل سريش بر مي داريم و الخ

4.     ولي باور كنيد اين خاطره واقعي است.و براي من اتفاق افتاده است

 

 

آنچه خوانديد قسمتي از متن ترجمه شده از كتيبه هاي سنگي-ميخي كاشان

بوداحتمال ميرود اين نوشته ها كار شاهنشاه شاه شاهان (منتظر داريوش نباشيد!همان روح الله عسكري خودمان) باشد.

 

 

و اما خاطره اي كه باور نخواهيد كرد:

 

ماهنامه گل آقا را از روزنامه فروشي گرفتم و همانجا شروع كردم به ورق زدن از قضا چشمم افتاد به آگهي ثبت نام در كلاسهاي طنز گل آقا.در ذهنم جرقه اي خورد وتصميم گرفتم جهت كسب اطلاعات بيشتر با شماره 887930 تماس بگيرم:

من : موسسه گل آقا؟

خانم آنسوي گوشي : بله بفرماييد

من : وقتتون بخير(چه باكلاس!- برادرزاده مترجم) مي خواستم در مورد كلاسهاي طنز سوال كنم.

خانم آنسوي گوشي : چند لحظه صبر كنيد...///ج/----00--#$%$$$$###****&&&^^^^@!*!!@@#@#@@@@@@@@@@@#$%%***&^%$*&^%$#%%^&&&%5$$#$$$$$$$$$^$#@!ىى#@!$55$&&***))&^^%%$##^*))&^%%$$#^)^.نگران نباشيد من ديوانه نيستم اينها همان موسيقي انتظار است و معني ومفهوم آن اين است كه چند لحظه صبر كنيد(مصحح)

خانم آنسوي گوشي: ببخشيد آقاي عسگري!ميشه بعدا تماس بگيريد الان مسوولش نيستند!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:4  توسط كاشي | 

خانم صفرزاده از من خواسته بود تا براي شماره عيد چند تا تست بنويسم(شماها يادتون نمياد اون زمانا هنوز كنكور گلنا مد نشده بود-مترجم)و از آنجا كه وقت خيلي تنگ بود در همان محل كار شروع كردم به فكر كردن ونوشتن بعد از مدتي احساس كردم زير حجم سنگيني از نگاههاي فضول قرار گرفته ام وعده اي يواشكي در حال خواندن چيزهايي هستند كه من مي نويسم(من از اين كار به شدت متنفرم-نويسنده) با عصبانيت لاي سررسيد را بستم.يكي از كارگران بخش رنگ كه براي بازديد از يك خودروي ROA به بخش ما آمده بود و نيز از جمله همين آدمهاي فضول به شمار مي رفت به من گفت چه خبرته؟همچين كلاس ميذاري انگار كه نويسنده گل آقا هستي!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:22  توسط كاشي | 

آخرين جلسه كلاس طنز مطبوعاتي بود.پيش از ورود به كلاس؛ خانم نقطه چين (از بردن نام ايشان از سه جهت عذر خواهي مي كنم اول به خاطر احتمال وجود حملات تروريستي عليه ايشان دوم به اين دليل كه پرونده  آدم فروشي من در موسسه گل آقا بيش از اين سنگين نشود مضاف بر اينكه در محل كار خودم هم  چنين پرونده اي دارم ودليل آخر اينكه حقيقتا اسم نامبرده را به خاطر نمي آورم) از بنده حقير دعوت نمودند تا در تاريخ 24 اسفند 1385 در مراسم سال تحويل  موسسه گل آقا شركت كنم..من هم تا مي توانستم اين تاريخ را در ذهنم تكرار كردم 24 اسفند 24 اسفند 24....از قضا هفته اي كه به بيست و چهارم ختم ميشد من شيفت شب بودم و باز از قضا به دلم برات شده بود كه اين مراسم برگزار نخواهد شد.روزها گذشت ومن هر بار كه ميخواستم با موسسه تماس بگيرم يا فراموش مي كردم و يا با خودم ميگفتم كه  آنها حتما خواهند گفت : چه آدم نديد بديدي! اين شد كه به همان 24 اسفند ذهنم اكتفا نمودم.روز حادثه از سر كار كه برگشتم  تخته گاز خوابيدم و هر از گاهي در خواب ميديدم كه ساعت زنگ مي زند تا بالاخره همه اين خوابها به حقيقت پيوست  ومن بيدار كه شدم ساعت  14:30 دقيقه بود يعني فقط نيم ساعت به آغاز مراسم! ومن كجا بودم خيابان كارون!(متاسفانه به دلايل امنيتي نمي توانم آدرس دقيقتري بدهم) كه فقط با طي الارض مي شد در صفوف به هم فشرده گل آقايي حضوربه هم رساند.از يك موتوري پرسيدم من مي خواهم ساعت 3 ميدان آررژانتين باشم چقدر ميشه؟ موتوري گفت : هر چي كرمته جوون! و لحظاتي پس از ويراژهاي ممتد به مقصد رسيديم ساعت 14:45 دقيقه بود.شگفت انگيز و خارق العاده و البته شگفت انگيز تر كرم جناب موتوري بود : 7000 تومان!ومن تمامي يك ربع باقيمانده تا آغاز مراسم را صرف چانه زني هاي سياسي اجتماعي تاريخي در جمع با شكوه انجمن موتورسواران بدون مرز نمودم .وارد موسسه كه شدم پس از سلام واحوالپرسي خانم نقطه چين از من پرسيدند : امرتون؟!؟!؟!؟ البته اين لحظه ها فرصت خوبي است براي آنهايي كه يكروزه وبدون رژيم مي خواهند لاغر شوند! واي كاش من از سبزه روي ميز مي فهميدم كه حداقل 24 ساعت از آغاز مراسم گذشته است....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:53  توسط كاشي | 
اولا عيد شما مبارك

ثانيا اگر در تهران هستيد جاي ما خالي(چون ترافيك وآلودگي نيست) و سپس جاي شما در آبادي ما خالي كه بزنيد به كوه و دشت و ريه هاي تان را از هواي تازه پر كنيد

تبصره : اگر در تهران نيستيد بعيد است كه اين وبلاگ را بخوانيد.

ثالثا دست همه بچه ها درد نكند كه ما را به خاطر اين وبلاگ مورد الطاف خويش قرار دادند مخصوصا خانم صابري كه با راهنمايي ها وتشويق هايشان نشان دادند كه ما در مورد ايشان اشتباه نكرده ايم واشتباه نخواهيم كرد(چون اگر غير از اين بود تا الان باد صبا خاكستر روح الله عسگري را هر از گاهي در آسمان آبي ميدان آرژانتين پخش مي كرد) و همينطور خانم بابايي كه به گزارش شبكه خبري C.N.N  قرار است در ماه آوريل المستقبل  ودر جريان برپايي ترم دوم كلاس طنز و به خاطر كلمه توسري خوربودن طي يك حمله تروريستي ما را مورد الطاف خويش قرار دهند

رابعا قرار بود نقدي بنويسم بر سريالهاي طنز نوروزي كه فكر كنم يك كمي زود است

خامسا : ااااااااااااه چه دل پري دارم من!

سادسا بفرماييد اين هم خاطره جديد :

قرار بود سر كلاس خانم صفرزاده يك مطلبي بخوانيم كه در آن از عناصر اسم مستعار، اغراق،... (بقيه اش را هم فراموش كرده ام!) استفاده شده باشد و از آنجا كه من تنبل فراموشكار روح الله عسگري(اميدوارم درست نوشته شده باشم!) يادم رفته بود تصميم گرفتم از حافظه بلند مدت كمك گرفته و مطلبي را كه در 40 سال قبل(با احتساب وقتهاي اضافه) در يك جريده محترمه محلي به قلم اينجانب به چاپ رسيده بود را با اندكي تغيير قرائت كنم و از آنجا كه حافظه بلند مدت من كوتاهتر از حافظه كوتاه مدتم تشريف دارند از آن مطلب مچوپ(كلمه پيشنهادي آقاي شفاهي به جاي عبارت چاپ شده) فقط پايان غم انگيزش به يادم مانده بود في الفور در همان تاكسي اي كه به مقصد آرژانتين حركت مي كرد داستان جديدي نوشتم با همان پايان.نوبت به من رسيد :

_  خانم صفر زاده : آقاي عسگري شما در مطلبي كه خواهيد خواند از چه عنصري استفاده كرده ايد؟

_ آقاي عسگري(درحاليكه بچه ها داشتند يواشكي به او مي رساندند) : اغراق

_  خانم صفر زاده :بفرماييد منتظريم!

_عسگري:#@$^%&*)%^$##(()**&&^^%$$#$++____())**&&^^%%$#%&*&&*&^*&%&%&$&^$&^#$##%$*&%)%^)*&^*&^()&()*)*&%^*%&*$^&#%@#^%@^%@^%#&^$#&^%$*^$*%$*&$%*&%^&*^%)*&^)*&^)*&^^^^^^^^^^^^^^)***************((((((((((()******&&&&&&&&&&&&&&^^^^^^^^^^%)%&*$&*^^^^^^^^^^^^^))&^%&*^$%&$^%#$^#&^#*&%)^)*^^(&()*&()^*)&^)*&%^^&%&*$^$^#%^@&^$$$$$$$$$$*&********&^^^^$%*)))))))))))))$$$$$$$$$$$*&^^^^^^^^^^^^^$%%%%%%%*&&&&&&&&&&&&&$$

_ آقاي لطفيان : اين خزعبلات ومزخرفات چيه؟

_  خانم صفر زاده : آقاي عسگري مي خواستند ما را غافلگير كنند ولي نشد!

ومن به خودم قول دادم براي احياي حيثيت از دست رفته و آبروي ريخته شده اصل داستان مچوپ را از زير سنگ هم كه شده پيدا كنم و براي خانم صفر زاده بياورم.البته خودم هم مي دانستم كه چنين چيزي امكان پذير نمي باشد چون تا حالا نشده كه يك مطلب بيش از يك هفته مهمان آرشيو من (كدام آرشيو ؟ اين را يكي از حضار گفت) باشد . تا اينكه بصورت اتفاقي آنرا در سايت دوم روستاي وادقان (روستاي زادگاهم ) (از سايت اول هم بازديد كنيد) يافتم كه زحمت copy   و paste   آنرا كشيدم.اگر خواستيد به زبان اصلي(بدون تغيير) بخوانيد به سايت فوق مراجعه فرماييد و اگر يك اصلاح طلب واقعي هستيد تا پايان اين مطلب با ما همراه باشيد(پايان تمام پرانتزها!):

مهماني بزرگ:

فرض كنيد در يك جزيره دورافتاده آنسوي حوزه ي درياي كارائيب در يك بعدازظهر تابستاني روي كلبه درختي اتان دراز كشيده ايد .گاهي باصداي فلامينگوها به خواب مي رويدو گاهي با صداي مرغان دريايي از خواب بيدار مي شويد گاهي براي اينكه تنوعي در زندگي اتان رخ داده باشد به پهلوي راست مي خوابيد وگاهي براي جلوگيري از تكرار به پهلوي چپ دراز مي كشيدو هيچ چيز جز صداي تلفن همراه (كه 25سال بدون زنگ وsmsرا سپري كرده ايد)در جا ميخكوبتان نمي كند.
 تلفن را بر مي داريد از طرف پسرعموي عزيز به يك مهماني بزرگ دعوت شده ايد از اينكه احساس مي كنيد پس از سالها يك نفر شما را آدم حساب كرده است در پوست خود نمي گنجيد.گوشي را قطع مي كنيد.بدنبال يك تكه شيشه مي گرديد تا صورتتان را اصلاح كنيد كه باز صداي گوشي اتان در مي آيد.فرد آنسوي خط خود را همكلاسي شما در 25سال قبل معرفي مي كند.خيلي تلاش مي كنيد تا حداقل نام وچهره او را به خاطر بياوريد تلاش شما بي فايده است اما براي اينكه كم نياورده باشيد ادعا مي كنيد كه در طول اين سالها خيلي به دنبال او گشته ايد.به هرحال شما باز هم به يك مهماني بزرگ(اينبار از سوي دوستتان )دعوت شده ايد.ترديد اندكي از وجود شريف ونازنين شما را فرا گرفته است.بايد بين مهماني پسر عمو وهم دانشگاهي اتان يك كدام را انتخاب كنيد اما به اين نتيجه مي رسيد كه با كمي هماهنگي مي توانيد در هر دو مهماني حضور داشته باشيد صورتتان را با سرعت بيشتري خش مي اندازيد.به اندازه كافي استرس كنسل شدن مهماني ها در وجود شما رخنه كرده است كه باز صداي تلفن قلب شما را به يك دوي 100مترامدادي دعوت مي كند كسي كه آنسوي گوشي است ادعا مي كند كه37سال پيش از كوچه پشتي خانه پدر خانم دوست دوران ابتدايي شما عبور كرده است وهمين دليل محكمي براي دعوت كردن شما به يك مهماني بزرگ است.شگفت زده به سمت آبهاي ساكن مي دويد سعي مي كنيد عكس خودتان را در آب برانداز كنيد نه شبيه رئيس جمهورها هستيد نه به آدم هاي هنرپيشه نه به هيچ فوتباليستي شباهت نداريد اما به هرحال خودتان را قانع مي كنيدكه آدم مهمي شده ايد.روي شن هاي ساحل تمرين امضاءمي كنيد.در حال پوشيدن لباسهاي پلوخوري هستيدكه هلي كوپترهاي دوستان شما يكي يكي فرود مي آيند و دعوا بر سر اينكه سوار كدام هلي كوپتر شويد اوج مي گيرد به هرحال چشم كه باز مي كنيد سوار يكي از آنها شده ايد.آدمهاي مهمي را  مي بينيد با ظاهرهاي آراسته ومرتب كه در گوشه گوشه اين هلي كوپتر نشسته اند.هر چند از حرفهاي آنها سر در نمي آوريد اما به هر حال به گلدكوئيست خوش آمديد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 9:34  توسط كاشي | 

   گلنسا با چشماني كاملا برافروخته پشت ميزش نشسته بود و به هر سلام وعليكي با كنايه جواب ميداد.گاهي گداري به روزنامه مقابلش نگاهي مي انداخت پوزخندي مي زد و از آنجا كه زياد اهل گفتگو است با خودش چيزهايي مي گفت كه اصلا مفهوم نبود.رفتارش البته زياد غيرطبيعي نشان نمي داد وكاملا مي شد حدس زد چه اتفاقاتي احتمالا رخ داده است.

 

سوال تستي- غير طبيعي بودن مقام شامخ گلنسايي نشانه چيست؟

الف)  ايشان مجبور شده اند چند مطلب را بدون استفاده از كلمه مزخرف و خزعبل براي چاپ تاييد فرمايند

‌ب)     ايشان مجبور شده اند يكي از اعضاي آبدارخانه را جريمه نكنند

‌ج)      ايشان مجبور شده اند از ششلول منطق استفاده كنند

‌د)       در قاموس يك ديكتاتور « مجبور شدن » مفهومي ندارد وطرح اين سوال بيجاست وايشان را مجبور خواهد كرد كه طراح سوال را شديدا تحريم نمايند

 

   بالاخره يك نفر بايد اين خفقان را مي شكست كه همه نگاهها ناگهان به سمت خاكفر چرخيد او گاهي اوقات نقش يك پيش مرگ را خيلي خوب بازي مي كرد و نقش سيبل گلنسايي بودن را خوبتر.نوشته هايش ببخشيد حرفهايش كه تمام شد لبخند كوچكي بر لبان گلنسا نقش بست واين لبخند زمانيكه صباغان وبابايي و ماني از منبر پايين مي آمدند بيشتر وبيشتر شد و و آن لحظه كه عسگري و نيكنامي به خاطر مطلب نياوردنشان درحال صغري وكبري چيدن بودندبه اوج خود رسيد.الان بهترين موقع براي فروختن آدمها بود.شهرام عرب زاده گفت :ببخشيد جناب! من از اول هم ميدانستم كه ما لياقت شما را نداريم ما خنگيم ما نادانيم ما ابلهيم ما نويسندگان به روز نيستيم ما اصلا نويسنده نيستيم اگر اجازه بدهيد من از طرف شما همه بچه هارا تيرباران كنم.گلنسا اما چيزي نگفت و نگاهش كه به روزنامه افتاد لبخندش دوباره ماسيد و خفقان از نو شروع شد.شفايي كه نزديك بود از شدت فضولي قالب تهي كند به هواي پاك كردن تخته از جا بلند شد و به سمت آن رفت خوشبختانه ويا بدبختانه تخته سفيد بود اما در همين فاصله هم او تيتر روزنامه را قاپيده بود.كنار عكس اعدام صدام نوشته بود : سرانجام يك ديكتاتور!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:46  توسط كاشي |