تبليغاتX
طنز مطبوعاتی
این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است
نمی دونم از آخرین باری که اینجا نوشتم چه قدر میگذره ولی می دونم که خیلی وقته اینجا ننوشتم اینا رو گفتم که زود بعد از من آپ نکنین!

علت نوشتن من اینجا پرسیدن این سوال فلسفی بود که مارا چه می شود که یهو همگی دسته جمعی اینطوری شدیم؟ نپرسید چه طوری چونکه همتون خوب میدونین! چرا دیگه فرت و فرت طنزمون نمیاد؟ چراوقتی هم که با هزار بدبختی طنزمون میاد، چيز دندونگيري از آب درنمياد؟ چرا بعضيا دارن به کل بي خيال طنز ميشن؟ چرا آفتاب ميتابه ، شب سياهه؟ چرا در گنجه بازه ؟ چرا دم خر درازه؟ و...هزاران چراي ديگر!

ولي خوب با ديدن اين پست از شر يکي از چراها راحت ميشين اونم اينکه چرا من خيلي وقته اينحاننوشتم ! چون نوشتنم ميشه اين!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:26  توسط هاجر | 

همین الان، يعني همين الان الان که من دارم اين پستو مينويسم، اون طرف شهر يه اتفاقاتي داره ميافته که خيلي هم به ما مربوطه!

پس:

- دعا کنيد که به خوبي و خوشي بگذره!

در غير اين صورت يه بنده خدايي مجبوره که مفقود الاثر بشه! يه بنده خداي ديگه مجبوره که براي هميشه کار تخصصيشو ببوسه بذاره کنار( البته محال ممکنه که اين کارو بکنو ، چون...! اي بابا!) کلي بنده خداي ديگه دپرس ميشن و سر به خيابون ميذارن و البته هستند بنده خداهايي که ککشون هم نگزه!!!

ماي بنده خدا هم که از وقتي ملقب شديم ،ديگه کاري به کار هيچ بنده خدايي نداريم! اين پستم گذاشتيم که از يه بنده خدايي تقاضاي عاجزانه کنيم که ...اينم به علت ملاحظات امنيتي سانسور ميکنيم!

به قول بنده خدايي اي خاک بر سر اون بنده خدايي که نتونه حرفشو بزنه و دچار خود سانسوري بشه! اي خاک...!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:45  توسط هاجر | 

بدين وسيله ورود ظفر انگيز دو تن از عناصر اناث دوره ي طنز مطبوعاتي را به عرصه هاي علم و دانش  ، تبريک و به همکلاسي هاي آينده شان تسليت مي گوييم و از درگاه خداوند براي تمام آن عزيزان صبر جميل طلب مي نماييم! خداييش ما که چند ماهي بيش در خدمت اين دو عزيز نبوديم ولي چند ماه کجا و چند سال کجا...!!!

سرکار خانمها بابايي و خرم ، اين چيزهايي که به اسم شيريني به ما قالب کرديد قبول نيست ها! در اولين فرصت جبران بفرماييد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:31  توسط هاجر | 

آخرین جلسه ی کلاس مصادف با اتفاق فرخنده ای بود که خدمتتان عرض می کنیم ، و آن آشنايي با يك همكلاسي جديد به نام آقاي الفيان ( به ضم الف) بود! اين آقاي محترم، نسبتي دور با آقايان الفت و لطفيان دارد! هر چند كه كمي دير به جمع ما وارد شدند، ولي در هر صورت خوش آمدند!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:51  توسط هاجر | 
اي گلنساي عزيز که جانم فداي تو!                  مشتاقم از براي خدا يک شکر بخند!!!

از ابتداي اين پست بايد دستتان آمده باشد که منظورمان از نوشتن آن چيست! از طرفي روز دوشنبه نزديک است و  کمي بعد هم امتحان است و امتحان هم نمره مي خواهد و ...! ولي خداييش ما به اين ماهي ، خوش اخلاقي ، لطيفي!!! دلتان مي آيد همچين تفاسيري از ما مي کنيد؟ در مورد تفسير "اه" هم ببخشيد، در توضيحات بعدي تکميلش مي کنيم!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:16  توسط هاجر | 
تقریبا پس ازهر بار شرکت در کلاس طنز مطبوعاتی وتلمذ در محضر گلنسا عبارات جدیدی یه گنجینه ی لغات ما افزوده می شود که توجه خوانندگان محترم را به آن جلب می کنم:

اْه: واژه ای است معادل مفتضح بود - بیخود بود و ... و پس از مثبت و ستاره و منفی از معیارهای ارزش گذاری یک مطلب می باشد!

ماژیک: شئ ای است جهت تمرین نشانه گیری و بعضا در نوشتن هم به کا رمی آید!

ده بزرگی: موجودی است که از هر سری که بچرخیدمی توانید به آن گیر دهید!

دوستان عزیز فعلا اینها را حفظ کنید تا جلسه ی بعد!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 7:17  توسط هاجر | 

از ديروز تا حالا که پس از نود و بوقي بالاخره اين نام کاربري و رمز عبور ما صادر گرديد، تفکر مي نموديم که اولين پست خود در اين وبلاگ را چگونه بنويسيم.بعد ديديم که ظاهرا رسم بر اين است که اولين پست هر نويسنده با مقادير زيادي خود تحويل گيري و خود شيفتگي و... همراه است! ما نيز بدين طريق عمل مي نماييم!

-ضمن عرض تبريک به ساير نويسندگان اين وبلاگ که زين پس مفتخرند مطالب فاخر ما را علاوه بر کلاس در اين جا هم مشاهده کنند، خودمان ورود خودمان را تبريک مي گوييم!

-خوش به حال اساتیدی که شاگردانی چون ما ( من) دارند!

-ایضا خوش به حال همکلاسی هایی که همکلاسی چون ما ( من) دارند!

لازم به ذکر است که پس از تمام این خود تحویل گیری ها باید کمی هم تواضع خرج کنیم دیگر! پس:

-از کلیه دوستانی که زین پس قصد دارند طنز نویس شوند عاجزانه و خواهرانه می خواهیم که بی خیال شودید  و به عبارتی طنز نویسی خطرناکه حسن! حالا چرایش را هم عرض می کنیم:

۱- پس از شروع به طنز نوشتن احساس می کنید که اوضاعتان خیلی شبیه آن کلاغ بیچاره ای است که راه رفتن خودش هم یادش رفت!

۲-کلی باعث خسارات مالی و جانی برای ملت فلک زده می شوید! چگونگی آن را از نویسندگان دو پست اخیر بپرسید روشنتان می کنند!

۳-شدیدا حس اعتماد به نفستان بالا می رود علی الخصوص بعد از کلاس آخر روز دوشنبه!!!

۴- بس است دیگر باز هم دلیل می خواهید؟ اگر هنوز متنبه نشدید مشکل خودتان است.

 

در پایان از خداوند می خواهیم که این چند جلسه را نیز ختم به خیر بگرداند! آمین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 9:39  توسط هاجر |