![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است |
|
* یک تیپای نابهنگام: این به دوراهی رسیدن و چه باید کرد و بحران وجود و مسئله هویت و اینکه چه میکنیم و چرا و که چی... همه و همه نشاندهنده این است که هنوز مقداری مغز در آن بالاخانه مشغول به کار است. پس تا آن زمان خیالمان راحت باشد که زندهایم و به زنده بودنمان و چگونگی زندگیمان فکر میکنیم. و این خودش به تنهایی خبر مسرتبخشی است، در جامعهای که زندگی و مرگ آدمها ارزش چندانی ندارد که به چگونگیاش فکر شود! * نیشگونی محکم از منتهی الیه بدن: ازین به بعد باز هم مینویسیم. چه اینجا، چه آنجا، چه هرجا! این را بیشتر به خودم میگویم که هر از گاهی فکر میکنم هیچ وقت نتوانستهام یک متن خوب و باکیفیت بنویسم و هیچ وقت هم نخواهم توانست و جفنگیات دیگری ازین دست! مینویسیم نه به خاطر اینکه دلمان خنک شود. و شاید نه حتی به انگیزه مبارزهای یا تأثیری یا ژانگولری... مینویسیم چون اکنون نوشتن بخشی از معنایمان شده به گمانم. و فرارمان از بخشی از وجود معناداری که تازه کشفش کردیم و مزهاش را چشیدهایم و باهاش اخت شدیم، به همان دیوانگیهای مدل پست قبل میانجامد که من زیاد تجربه کردم. (داخل پرانتز بگم که یکی از بدترین انواع چنین فراری از بخش معنادار زندگیم رو اخیرا دارم تجربه میکنم. لااقل من در شرایطی نیستم که از نوشتن به این آسونی رها بشم) * چک و لگد برای بدرقه پایانی: این وبلاگ رو تعطیل نکنیم. شاید مکان گردهمآییمان برای طنز نوشتن نباشد اما لااقل محلیست برای تبادل افکار و گهگاه دیداری دوستانه، و شاید آدمفروشیهایی تازهتر با سوژههای جذاب و عامهپسندی که چندان هم دور از واقعیت نیست! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:4 توسط ماني |
|
|
من قاتلم، من بیرحمم، من خائنم! من شما را بی نام و نشان کردم. من زحمات یک ترم شماها را تنها با یک کلیک (بعضی وقتها حتی با چند کلیک به علاوه استفاده همزمان از کلیدهای Shift و Delete ) پاک کردم… من نشریهمان را تکه تکه کردم! آه ای زمین! ای آسمان! با ما چرا؟! در طول این مدتی که دورههای طنز گلآقا را میگذراندم، امروز سختترین و وحشتناکترین روز بود... یک نفر مرا دریابد!!! حال صفحاتی را که چونان پشمک، بل کم قطاب یزدی، به طرفةالعینی در دهان آب میشدند، کجا چاپ کنیم؟ حال من جواب آن نسیم را چه بدهم، که با قساوت قلب او را از سمت دبیر سرویس مصاحبه بودن، خلع نمودم؟ من چه کنم که رکورد دست نیافتنی و رؤیایی علیرضا را ناشی از دوپینگ دانستم و از او پس گرفتم؟ آخر به من چه که زحمات کاریکاتوریست و فتوکاریست و ژورنالیست را نقش بر آب کردم و خیلی رومانتیک آثارشان را در فایل «تمپ»، جداگانه، و برای روز مبادا نگه داشتم؟ اینک ای گلنسا! و تو ای سردبیری که نام مستعار نداری! و شما یاران دبیر سرویس! و شما همکاران سرویسها! و نیز کاریکاتوریستهای مهربان! و اساتیدی که قرار است به ما نمره بدهید یا ندهید! و ای مسئولین مؤسسه! و با شمایانم، آیندگانی که این سطور خزعبل را میخوانید! ... الفرار!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:30 توسط ماني |
|
|
از اولین و آخرین باری که در این وبلاگ متنی نوشتم دقیقاً ۱۶۲ روز گذشته است. در این مدت اتفاقهای زیادی افتاده است؛ دوره دوم طنز گلآقا که قرار بود اردیبهشت برگزار شود، کنسل شد تا من نفس راحتی بکشم! چون قرار بود که من نیایم. یعنی نمیتوانستم بیایم... یعنی نمیخواستم بیایم... در همان برهه بود که کلاس ترم اول برای عدهای دیگر از جوانان وطن برگزار گردید و شانس همکلاسی بودن با آنها در تابستان، نصیب ما شد و بالعکس! اما... اما در این چند ماه من با یک «سؤال» مواجه شدم. سؤالی که گاهی در کلاسهایمان هم مطرح میشد و من هنوز پاسخی برایش نیافتم. من میخواهم طنزنویس حرفهای بشوم یا یک علاقهمند حرفهای طنز؟ فاصله اولی تا دومی ضعف نیست. نتوانستن هم نیست. به گمانم انتخاب است. و برای من، بیش از آنکه مبتنی بر عقل و آیندهنگری باشد، انتخابی حسیست. دوست دارم بدانم شما چه جوابی برای این انتخاب پیدا کردید و چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 17:41 توسط ماني |
|
|
اولش: ضمن عرض سلام و خسته نباشید و تشکر از دست اندرکان و تشویق و یک کف مرتب و آه! بیا رو میز!! و اعلام این نکته که: «قر تو کمرم فراوونه، نمی دونم کجا بریزم؟!!!» این مکان را برای ریزش های قردار قلم انتخاب می کنم. اینجانب پادراز ، ملقب به مانی، ضمن تأیید و تکذیب تعریف روبرو در مورد خودم، اضافه می کنم که گاهی علاوه بر پا، زبانم نیز از گلیم مورد اشاره فراتر رفته و اینا... (برای پشیمان شدن از هرچه وبلاگ خواندن و وبلاگ نویس شدن است، به پادراز در ناکجاآباد هم یک سری بزنید.) اکنون، مطلبی که برای امتحان خانم صفرزاده نوشتم، با موضوع خاطرات کلاس... نمی دانیم چرا طنزمان نمی آید. حکماً ناخوشی ای چیزی دست داده که این طوری شده ایم، وگرنه دلیلی ندارد که در حشر و نشر با اساتید این وادی باشی و نتوانی چیزی بنویسی. لابُد حرفشان را گوش نکرده ایم و رموز کار را خوب به کار نگرفته ایم. یا شاید پس از نوشتن متن، خوب فوت نمی کنیم و متنمان تَرک می خورد... به گمان مبارکمان یک جای کُمیتمان می لنگد، گویا، که همچنان سوژه ها را نمی یابیم و قالب ها را نمی شناسیم و لحنمان را پیدا نکردیم و درونمایه مان در هپروت سیر می کند. اما حالا فهمیده ایم که احتمالاً ذاتاً طنزنویس نیستیم... ذوقش که نیست دیگر چه آشی، چه کشکی؟! امروز به نتیجه ای رسیدیم بس غریب و تأثیرگذار: چرخی که برای ما نمی چرخد بگذار اصلاً نچرخد! می خواهیم سر ِ تمام این طنزنویسان و همکلاسیهایمان را به زیر آب فرو کنیم و در ِ همه مطبوعه هاشان را گِل بگیریم تا خدای نکرده طبعمان بیش ازین آزرده نشود! باشد تا خاطر مشعشعمان آسوده گردد و سر راحت بر بالین بگذاریم... برگفته از خاطرات قُدقُد میرزا، از نوادگان ناصرالدین شاه آخرش: جای خانم الهام نظری و دوست خوبمون پویا لطفیان در میان تعاریف روبرو خالی ست. اولی مصداق بارز «سکوتم از رضایت نیست/ دلم اهل شکایت نیست!» می باشد. وی هیچ وقت و در هیچ شرایطی بروز نمی دهد که بزرگ ترین طنزنویس کلاسمان است. او احتمالاً از طرف وزارت اطلاعات و امنیت ماداگا به میان ما نفوذ کرده که این قدر تودار است. و دومی؛ نویسنده، گزارش نویس، خبرنگار، حرفه ای، ماه، باسواد، یک پارچه آقا، انتهای شعورمندی، جدی و غیر شوخی می باشد. آخرین نتایج دانشمندان حاکی از آن است که برای طنز نوشتن، او را باید با اسلحۀ سرد و گرم، توأم با چشم غرّۀ گلنساء تهدید کرد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:29 توسط ماني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
چهل سال بعد ناطق سپس افزود شايعات |
| نویسندگان |
|
كاشي ماني نسيم فرزام هاجر ماندانا فاضل علیرضا |
| پیوندها |
|
موسسه گل آقا سایت دست انداز |
|
RSS
|