تبليغاتX
طنز مطبوعاتی
این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است
بهار:

یادم می آید وقتی بچه بودم یک روز در حیاط خانه مان متوجه حضور یک گیاه تازه وارد شدم که به نظر ذرت یا همان بلال می رسید و از آنجاییکه من عاشق بلالم(البته بعض چقاله بادوم نباشه) از فردای آن روز هر صبح حتی قبل از آنکه صبحانه خودم را بخورم به این گیاه آب میدادم و حسابی از ش مراقبت می کردم تا روزی به بار بشیند و من بتوانم حاصل دسترنج خودم را بخورم سه ماهی گذشت و گیاه من بزرگ و بزرگ تر شد تا اینکه یک روز بالاخره به بار نشست البته یک مسئله کوچکی وجود داشت و آن هم این بود که گیاه عزیز من به جای ذرت جارو یی ازآب در آمد  که حتی به درد جارو کشیدن هم نمی خورد این خاطره رو از این جهت تعریف کردم چون چیز دیگری نداشتم که بگم آخه ما در فصل بهار هنوز باهم آشنا نشده بودیم البته منظور من گروه تلفیقی دو ترمه نه گروهکهای این ترم و اون ترم حالا شما فکر کنید پیام بازرگانی پخش کردم

تابستان:

تلفیق ارازل اوباش ترم قبل با خبیثان ترم بعد درست عین ترشی هفت بیجار بود کلاس گل آقا رو عرض می کنم به من که خیلی خوش میگذشت یه پام توی قبرستون (البته جهت گرفتن گزارش) بود یه پام توی کلاس گل آقا هیجانش هم وقتی بیشتر شد که ما بالاخره مطمئن شدیم که قراره ۸صفحه ضمیمه  گل آقا داشته باشیم و بالاخره هم به همت و تلاش خانه هنرمندان این ۸صفحه رو تهیه کردیم و به خورد ملت بیچاره دادیم و آنچنان مورد استقبال قرار گرفت که فکر کنم غیر از داخل کمد  ما در هیچ کجای دنیا نتوانید نمو نه اش را پیدا کنید البته بماند که این وسط یک سری گروهک های مخالف با نظام هم وجود داشت که  اگر دلتان می خواهد بدانید چه کسانی بودند به من ربطی ندارد که کنجکاو شدید

پاییز:

من فکر میکردم که گلنامه نقطه پایان  جمع  ما باشه اما اینطوری نبود حالا دیگه ما مسئولیت خطیر اداره کردن سایت دست انداز رو به عهده داشتیم  خیلی هم خوب از پسش برآمدیم اگر باور ندارید یه سری بهش بزنید خلاصه اینکه ما در پاییز هم جمع صمیمی و خرابکارمان را ترک نکردیم و حتی با سردی فضای گردهماییمون یعنی خانه هنر مندان مبارزه کردیم

زمستان:

مثل اسمش تقریبا پایان کار ما بود " آقا یه قراری بذارید همدیگه رو ببینیم" دیگه تبدیل به ترانه به خوانندگی فاضل ترکمن شده بود  . شعر از او و پیچاندن از ما !دیدارهای ما تقریبا خلاصه شده بود به اس ام اس  کامنت و هرزگاهی تلفن و البته صفحات  گل آقا.  رشته اتصالمون هم که روز ۲۶  اسفند رسما ازهم گسیخته شد دست انداز هم که " چند خبر گازیش" دیگه حالمون رو به هم میزنه برف روی همه رفاقتها رو گرفته شاید چند سال بعد که عسگری معاون شده و فرزام مدیر عامل و من و بابایی سر دبیر و هاجر هم کل تحریریه رو دربست در اختیار گرفته و ماندانا خبر نگار ۲۰:۳۰ شده و فاضل آرامگاه داره( آخه شاعرا عمری نمیکنن)و الهام نقش اول فیلماو رودساز یه شرکت تولید اس ام اس جوک باز کرده ما وقتی چشممون به هم بخوره کمی فکر کنیم تا یادمون بیاد همدیگه رو کجا دیدیم

عید شما مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:55  توسط نسيم | 
سه روز پیش بود که یه دوست قدیمی که اول اسمش الهامه  برای من پیامک زد  که من کجام تو کجایی او کجاست و الباقی صرف فعل "کجا" بعد هم با تلنگری به من یاد آوری کرد که ما چقدر بی معرفت شدیم و از هم خبر نداریم و در نهایت هم پیشنهاد داد که دوباره دور هم جمع بشیم

راستش از شنیدن پیشنهاد الهام خیلی خوشحال شدم چون دلم برای بچه هاخیلی تنگ شده بود دائم هم با خودم فکر می کردم که چه بهانه ای میتونه دوباره همه رو دور هم جمع کنه که؟

فاضل درست مثل هوخشتره سوپر من یا هر چیز دیگر در همین مایه ها نیمه های شب پیشنهاد داد که برای دیدن کاریکاتور به یک کافی شاپ؟نمایشگاه؟ منزل آقای نباتی؟ (ما که سر در نیاوردیم)به آدرس ایران  تهران گرامافون برویم(مرده آدرس دادنشم)

من فکر کردم شاید همه بچه ها مثل من قند توی دلشون آب شده و در حالیکه از تب به عوالم دیگری سفر کرده اند فورا گفتن میام اما..........

عنصر معلوم الحالی طبق روال همه پیچاندن هایش شیفت بود

عنصر نا معلوم الحال دیگری جهت ارتقا سطح تحصیل از برای فرستادن لطیفه های وزین تر ی از صحنه روزگار محو شده بود

همون که به نظرم هرچی آرزوی خوبه شش دانگ به نام خودش نیز به دلیل پاره ای سر درد نیومد

یکی دیگرهم که کار بسیار واجبی در حد جلسه دو فوریتی برایش پیش امده بود و لحظه آخر از همه عذر خواهی کرد

به یه نفر هم که اصلا زنگ نزده بودن

یکی هم که گرسنه بود؟از خواب بیدار شده بود؟...................نه! خداییش اومد

من موندم و فاضل که همیشه هست )و الهام نظری خوش باور که فکر می کرد این بچه ها همون بچه های با مرامن که دلشون برای هم تنگ میشه

و اینجا بود که شست آقای نباتی (نه! ببخشید اشتباه شد) نسیم صباغان و الهام نظری خبر دار شد که 

بی معرفتی چقدر بد است!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:5  توسط نسيم | 
آیا ما از اینکه فیل هوا کردیم خیلی خوشحالیم؟

آیا علی شفایی همانجا رفته که پویا لطفیان رفته؟

آیا عسگری همونایی که فرزام میگه؟

آیا واقعا رودساز داره درس میخونه و این دستهای پشت پرده است که همچنان جوک میفرستن؟

آیا فرزام الفت بالاخره در ایران خودرو یخ میزند تا همه.(این شکلی بشیم)...............

آیا مریم بابایی بالاخره دست از سر انشا نویسی و اصغری اینا بر میدارد

آیا فاضل ترکمن با اینهمه ستون میخواد چی کار کنه؟

آیا ماندانا؟

آیا هرچی آرزوی خوبه مال هاجره؟

آیا دنیای زندونی تیفاله؟

آیا دیشب اومدم دم خونتون نبودی؟

آیا داستانی که برای دست انداز دادم ابهام داشت؟

آیا نداشت؟

آیا الان فرزام چه بلایی سر این پست میاره؟

آیا سر سرباز هخامنشی؟

آیا آقا نباتی چاکرتیم؟

آیا کفاشیان همان علی آبادیست؟

آیا چه ربطی داره؟

آیا من دلم برای گلنسا تنگ شده؟

آیا این جلسه هم مثل هزار جلسه قبل فقط برای تازه کردن دیدارهاست؟

آیا چقدر من حرف میزنم؟

آیا اگه مردی وایسا دم در؟

آیا /....................؟

......................؟

.......................

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 17:13  توسط نسيم | 
خیلی جالب بود جمعه دو هفته پیش  من و ماندانا و فرزام نمایشگاه مطبوعات بودیم و مطابق با اصول چایی شیرینی یک سری هم به غرفه گل آقا زدیم و به سبک چند انسان با دیسیپیلین سلام و احوال پرسی و خسته نباشید گفتیم و کمی هم به آثار گل آقا نظر افکندیم بعد سر حرف با خانم سارا صابری باز شد سخن از این بود که ما چه کردیم و دوستان از شاخ آفریقا زنگ زدن که قسمت گلنامه مجله رو بیشتر کنیم و از اینجور حرفا که ناگهان سارا عنوان کرد  وبلاگ ما رو نه تنها خودش بلکه همه گل آقایی ها می خوانند و از این قبیل اخبار تکان دهنده

آن شب تا صبح تمام پستهایی که نوشته بودم را به خاطر میآوردم راستش هم خنده ام گرفته بود و هم نگرفته بود فکر ش رو بکنید که ما اینجا چی نوشتیم و چه کسانی آنچه ما نوشتیم رو خوندن جالبتر آنکه ما چقدر در این وبلاگ اصول استفاده ابزاری از طنز جهت تکه تکه کردن سایرین را رعایت کرده بودیم جالبتر از آن این که ما برای گل آقا چه مطالبی می فرستیم و اینجا  چه مطالبی می نویسیم از همه مهمتر فکر کنید الان گا آقایی ها دارن مطالب ما رو می خونند  اینجاست که خیاطها در کوزه ها می افتنا؟؟؟ حالا ما هیچی مریم بابایی رو بگید می خواد بره چارتا جا معروف بشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:22  توسط نسيم | 
عجب وبلاگ بدیه. بابا ولش کنید همش دارید همدیگرو میزنید. بهتره ببندیمش.واقعا زشته یه مشت نویسنده شهیر هی پشت هم  حرف میزنند

اینا همش حرفهاییه که بچه ها هر وقت دور هم جمع میشن مدام تکرار می کنند در واقع کلهم اعتقاد دارن این وبلاگ از بدترین غیر اخلاقی ترین و کلی صفات بد دیگه است

اما ! از آنجا که هر کس در این مرز بوم موفق بوده همینطوری بوده که دارم خدمتتان عرض میکنم به محض اینکه تشکل خانه هنرمندی ماتمام می شود و هیچکدام هم فکر نمی کنیم دیگر کسی داخل این وبلاگ پست بدهد با کمال تعجب متوجه میشویم همه حرفی برای گفتن داشتند و همچنان برای هم خط و نشان میکشند

به هر حال! به نظر من این وبلاگ رو تعطیل کنیم بهتره آخه ما کارای دیگه هم داریم به قول مریم قراره چها جا مارو بشناسن پس فردا شعر فاضل داخل مجله بخارا چاپ بشه یا بابایی به یه نوایی در رادیو برسه یا مثلا.......... اینا! خب زشته بیان ببینن فاضل بچه بوده چه شکلی بوده یا عسگری  در حد معدوم کردن یه نفر پست میداده حالا ما هیچی نهایتش توی اون چهارتا جاییکه بابایی میره  ردیف آخر میشنیم. خب !بچه های خوب خودکارا بالا میبندیمش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 7:24  توسط نسيم | 
دوستان از من دعوت کردن تا یک کم سخنرانی کنم (معاون کلانتر و یادتونه) ببینید دوستان محترم چند نکته هست که باید گفته شود

۱. زمستان سال ۸۵ یعنی همون موقع که متن منو به اسم عسگری چاپ کردن(آخ که من چقدر اینو میگم ) وقتی آقای عسگری پیشنهاد تاسیس این وبلاگ و داد من همواره با خودم فکر می کردم آخه این که توی کلاس چه اتفاقی می افته چقدر میتونه جذابیت داشته باشه که ما جارم بزنیم و بعد یهو یه کامنت بیاد که "وبلاگت را خواندم قلم توانایی داری " یا چه میدونم اینجا دنبال دل و ستاره و دمپای پاره شان بگردند اما خواستم که بنویسم صرفا به این دلیل که من تا خودم تجربه نکنم حتی حرف خودم را هم قبول نمی کنم

۲ بعد تصمیم گرفتم خاطره هارو مثل یک داستان کوتاه بگم طوری که کشش هم داشته باشه که اگه یکی اومد و وبلاگو خوند به بلگفا بد وبیراه نگه که هرکسی .............. میاد وبلاگ درست میکنه

۳ باور کنید همه چی رو این عسگری شروع کرد منم که اصلا سرم درد میکنه برای مشاعره یا همون کل خودمون بدبختی ولکن ماجرا هم نبود منم که خوب جلوی پیشکسوتان بد بود کم بیارم از اون بدبختی تر اینکه من این ترم با کسی آشنا شدم که دست منو از پشت بسته اول اسمشم ابولمفه از بد بدتر هم این که این دوتا (اشاره به گونه ای اشیا مثل میز یا هونگ )از عناصر زکور بودند و با هم توی اون ایران خودروی خراب شده نقشه می کشیدن

۴ خیلی ها از جمله..... اعتقاد دارن که من آدمارو میشورم میزارم کنار خیلی ها هم مثل.........(حروفش بیشتره)اعتقاد دارن من تا یه چیزی میشه گله میکنم خیلی ها هم در کمال قصاوت معتقدند من لوسم من به همه خیلیهایعنی................................(دوتا اسمو کنار هم گفتم) عرض میکنم که یه نگاهی هم به آینه بیاندازن بد نیست من اگر میخواستم آدمارو بشورم که الان آقای.....(همون اولی ) الان سینه پهلو کرده بود

۵حالا اگر فکر می کنید این وبلاگ همش شده زیراب زنی و خوشتون نمیاد خب یه فکری به حال این کشتی به گل نشسته بکنید من چند تا راه حل پیشنهاد میدم

الف سعی کنید توی غذای عسگری سم بریزید

ب. به الفت بگید توی غذای عسگری سم بریزه بعد برید لوش بدید

ج. توی غذای الفت سم بریزید

د. به عسگری بگید توی غدای الفت سم بریزه بعد برید لوش بدید

ه.بشینید فکر کنید قالب بدید شما می تونید نا سلامتی ۸ صفحه  با انواع و اقسام نکات خواندنی چیپس پفک سرویس رایگان زرشک پلو دادید بیرون

 اگر تمام این مطلب را خواندید که ببینید من بالاخره از جلسه روز چهار شنبه چی میگه به کاهدون زدید جلسه روز چهار شنبه خیلی هم خوب برگزار شد وسط چمنا درست مثل بچه های کوه آلپ آش رشته هم خوردیم الفتم یه جدول کشید که تمام مطالب بجز مال خودش و اون عنصری که جلوی چشم همه بهش دو هزار تومان پول داد جذف بشه و البته یکی درمیون حال من بدبخت را گرفتند

آخ شصتم(به یاد معاون کلانتر)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:54  توسط نسيم | 
فکر نکنید دیونه شدم و حساسم و گیر میدم و غر میزنم اصلا فکر کنید من این مطلب رو دو بار نوشتم که اگه یکیش کم شد اون یکی باشه حالا مرد میخوام این مطلب رو به نام خودش ثبت کنه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:34  توسط نسيم | 
اگر فکر می کنید من خیلی حساسم و گیر میدم و غر می زنم و هرچیزی توی این مایه ها به من چه اصلا فکر کنید من تصمیم گرفتم این مطلب و بنویسم

اولش فکر کردم من شهریور ماه گرفتار نقاشی خانه مان هستم بهتره کار گزارش رو زود تر تحویل بدم

خب !؟ بعد یک روز مصاحبه تنظیم شده من گم شد من هم کل اتاقم رو زیر و رو کردم دیدم متن های پاک نویس نشده منم قاطی کاغذ باطلا رفته یعنی گم شد بعد  قرار شد من ته مانده گزارش رو بفرستم برای آقای لطفیان که دوباره تنظیم کنند که e_mail هم وسط راه گم شد و مجبور شدم دوباره بفرستم که این بار پیدا شد بعد زنگ زدم به بابایی عکسارو بگیرم گفت دادم به فاضل که اونم عکسارو گم کرده و گفتم خب دوباره بفرست گفت نمیدونم مثل اینکه گم شد حالا اگر یک روزی یک مصاحبه کامل با فاطمه راکعی رو دیدید که خیلی هنرمندانه تنظیم شده و در جایی چاپ شد ه بدونید یا شما گم شدید داغ بودید نفهمیدید یا یک دست پشت پرده مصاحبه من رو به نام خودش ثبت کرده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:23  توسط نسيم | 
اگر فکر می کنید من خیلی حساسم و گیر میدم و غر می زنم و هرچیزی توی این مایه ها به من چه اصلا فکر کنید من تصمیم گرفتم این مطلب و بنویسم

اولش فکر کردم من شهریور ماه گرفتار نقاشی خانه مان هستم بهتره کار گزارش رو زود تر تحویل بدم

خب !؟ بعد یک روز مصاحبه تنظیم شده من گم شد من هم کل اتاقم رو زیر و رو کردم دیدم متن های پاک نویس نشده منم قاطی کاغذ باطلا رفته یعنی گم شد بعد  قرار شد من ته مانده گزارش رو بفرستم برای آقای لطفیان که دوباره تنظیم کنند که e_mail هم وسط راه گم شد و مجبور شدم دوباره بفرستم که این بار پیدا شد بعد زنگ زدم به بابایی عکسارو بگیرم گفت دادم به فاضل که اونم عکسارو گم کرده و گفتم خب دوباره بفرست گفت نمیدونم مثل اینکه گم شد حالا اگر یک روزی یک مصاحبه کامل با فاطمه راکعی رو دیدید که خیلی هنرمندانه تنظیم شده و در جایی چاپ شد ه بدونید یا شما گم شدید داغ بودید نفهمیدید یا یک دست پشت پرده مصاحبه من رو به نام خودش ثبت کرده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:23  توسط نسيم | 
اگر فکر می کنید من خیلی حساسم و گیر میدم و غر می زنم و هرچیزی توی این مایه ها به من چه اصلا فکر کنید من تصمیم گرفتم این مطلب و بنویسم

اولش فکر کردم من شهریور ماه گرفتار نقاشی خانه مان هستم بهتره کار گزارش رو زود تر تحویل بدم

خب !؟ بعد یک روز مصاحبه تنظیم شده من گم شد من هم کل اتاقم رو زیر و رو کردم دیدم متن های پاک نویس نشده منم قاطی کاغذ باطلا رفته یعنی گم شد بعد  قرار شد من ته مانده گزارش رو بفرستم برای آقای لطفیان که دوباره تنظیم کنند که e_mail هم وسط راه گم شد و مجبور شدم دوباره بفرستم که این بار پیدا شد بعد زنگ زدم به بابایی عکسارو بگیرم گفت دادم به فاضل که اونم عکسارو گم کرده و گفتم خب دوباره بفرست گفت نمیدونم مثل اینکه گم شد حالا اگر یک روزی یک مصاحبه کامل با فاطمه راکعی رو دیدید که خیلی هنرمندانه تنظیم شده و در جایی چاپ شد ه بدونید یا شما گم شدید داغ بودید نفهمیدید یا یک دست پشت پرده مصاحبه من رو به نام خودش ثبت کرده 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:23  توسط نسيم | 
خیلی دلم می خواد قیافه بچه ها رو در آخرین جلسه ببینم البته الان که این مطلب و می نویسم یک شنبه است و من هیچ چی ندیدم ولی راستش نمی دونم این عادتی که من به همه هم کلاسی ها کردم اپیدمیه یا نه من زیادی احاساساتیم حالا شما تصور کنید ۲۰ سال از فردا که آخرین جلسه است بگذره و ما دوباره همدیگرو ببینیم چه حدسی می زنید

آقای شفایی: یک کشتی خریده اندازه تایتانیک بعد می اد به همه ما بلیط مجانی میده ما میریم یه سفر دریایی بعد اونجا یه جزیره کشف میکنیم اسمشو می زاریم گل آقا

آقلی لطفیان:به احتمال زیاد از بس هر جا رفته بسته شده خودش یه مجله زده به صورت خود مختار به نام گل آقا۲ بعد توی مجله قسمت مصاحبه هاش همیشه خالیه چون...............

آقای رود ساز:یک دارالترجمه زده که توش دو تا دیکشنریه "خارجی به رود سازو رود ساز به فارسی"به نام دار الترجمه گل آقا

آقای عسگری: ۲۰ تا صفحه ۴۰ سال بعد داره ۵۰ تا صفحه تست گلنا یک عالمم وقت شیفتی برای دودر کردن در خود گل آقا

 

 

خانم خرم: هر شب ساعت بیست و سی حاشیه اخبار فرهنگی میگه و تاریخ تولدارو اعلام میکنه " ماندانا من ۵ فروردینما یادت نره"

 

 

خانم بابایی: یک سر دبیر موفق شده با یک برنامه روتین که البته برای نوشتن متناش فقط با خواجه حافظ شیراز مشورت نکرده اسم برنامش رو هم میزاره من و گل آقا ووووو

خانم ده بزرگی: یک روزنامه نگار متفاوت شده با دید متفاوت و قلم متفاوت و هاجری متفاوت این شما و این هم بارباپاپا

خانم صباغان: یک صفحه توی گل آقا داره بترکون یگ وبلاگ توی پرشین داره پر طرفدار هر ماه هم یه مقرری به مریم بابایی میده که بذاره براش یه آیتم بسلزه از دست خیلی ها هم که ۲۰ سال پیش دلخور شده و الان باهاشون هم کاره هنوز دلخوره

ترکمن و نظری: نصف بچه ها گل آقارو این می نویسه نصفش و اون

الفت "دیر اومد یادم دفت"فکر کنم با این سفرهایی مختلف و خاطرات مختلف ۲۰ سال دیگه شاخ آفریقا در حال خاطره جمع کردن باشه

خانم صابری من دارم معذرت خواهی میکنمااااااااا !!!!!!!!!!

بچه ها این هم کلاسی عزیز محترم تواناتونو ببخشید خبببببببببببببببب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:54  توسط نسيم | 
شنبه

ترکمن:بچه ها امروز بعد از کلاس جلسه سوژه داریم

شفایی: من یک سیاهه از سوژه دارم همونو میدم باید برم

عسگری : من شیفتم

رضوی زاده:دوستان خدا نگهدار تا برنامه بعدی

الفت: اصلا چرا جلسه داریم اصلا جلسه چیه جلسه رو فقط مجلس می زاره

رودساز: جلسه عجب حرف عجیبی!

بابایی و صباغان: خوب ! اول رشته رو بریزم یا لوبیا

خرم: من ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ سوژه دارم می خواید همین الان کاریکاتوراشم بگم

هاجر: خداییش هیچی ندارم بگم به افتخارش یک دقیقه سکوت می کنیم

دوشنبه:

ترکمن: بچه ها امروز توی بوستان ساعی به صرف شام شیرینی بستنی تاب بازی ۱۰ دقیقه جلسه داریم

شفایی : من برای تاب بازیش می ام

عسگری : شیفت منم

رضوی زاده : من یک کم دیرتر می ام مشکلی که نداره

رودساز: من زودتر میرم

البفت: حالا چرا ساعی چرا کوشا نه اصلا برای چی بستنی می دید

صباغان و بابایی: خواهر مانتو تو از کجا خریدی

ده بزرگی: هنوز یک دقیقه نشده که من چیزی بگم

خرم : چقدر دلم کیک می خواد اونم توی بوستان ساعی

بالاخره جلسه تشکیل شد

ترکمن <اولین خبر را می خواند> مادر زن سنگدل دامادش را کتک زد

شفایی: من یک طومار راجع به مادرزنهای بیرحم دارم همونو بهتون میدم

عسگری: جالب بود

رضوی زاده : ما یک داماد را میکشیم که مادرزنش را می زند تا زهر مطلب گرفته بشه رودساز : او چه ادیبانه

الفت : ببین ما باید یک کاریکاتور بکشیم که یک حرفی بزنه اصلا مگه کاریکاتور حرف میزنه اصلا شما چرا جلسه می زارید

بابایی و صباغان:.......... قرار نیست همه چی رو شما بدونید که

خرم : ما یک مادر زنی را میکشیم که داره دامادش را کتک میزنه

ده بزرگی هیسسسسسسسسس هنوز یک دقیقه نشده

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 7:16  توسط نسيم | 
آقا ! از قدیم گفتن ناشکری کردن همان کفران نعمت است(چی گفتم ) ما در ترم قبل یک مائده داشتیم که خیلی دوسش میداشتیم بعد وقفه تحصیلی اومد و بردش و کسی نفهمید که چه بلایی سرش اومد اما باور کنید هیچ کدوم از ما فکر نمی کردیم که نبودن مائده انقدر نظم کلاسیکی کلاس رو به هم بزنه حتی اگه متنهاش در حد متنهای چخوف باشه همه اینارو گفتم که شما مائده رو بشناسید حالا یک چیزی می خوام بگم که دنیای وا نفسا رو بشناسید قانون سوم نیوتن رو که میشناسید بابا همین قانون سومیه که عمل و عکس العمل بود این قانون در حالت متافیزیکی ثابت میکند که تک نیرو وجود ندارد همه چیز به صورت جفت و کاملا متضاد با آن وجود دارد درست مثل عمل و عکس العمل یعنی در برابر هر انسان به شدت آرام یک آدم به شدت نا آرام وجود دارد و از نظر مقدار کاملا با هم برابرند باور نمیکنید یک سر تشریف بیارید ماندانا خرم را ببینید تا عکس العمل مائده را دیده باشید بعد همه با هم میشینیم این دو تا بنده خدا را داخل لوله آزمایشگاه می گذاریم و میدیم به محقق ها و جایزه نوبل را هم تقسیم میکنیم (کیف کردید چقدر خبیثم)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 18:39  توسط نسيم | 
آیا دستهای پشت پرده مانع از پاک شدن حرفهای روی تخته سیاه میشود

آیا کسی پیدا میشود که تخته سیاه سفید ما را پاک کند

آیا اینبار هم نیکنامی در ازدحام نگاههای پر معنا بر میخیزد و به جان تخته می افتد یا شفایی در طی یک عملیات ضربتی با حد اقل امکانات دستمالی را خیس کرده و تخته را پاک که چه عرض کنم می شوید آیا عربزاده بالاخره موفق میشود که متانت علی زراندوز را در برابر کیاست پوپک صابری خدشه دار کند آنهم به خاطر  یک تکه تخته پاک کن

آیا این عربزاده همان عربزاده ایست که سر کلاس خانم صابری همچون دهه شصتیها آدامس می جود

"چی؟ عربزاده سر کلاس خانم صابری آدامس می جود؟! دروغ میگی!"

به راستی چه رشادتی داشت این مرد بزرگ همانند هراکلیوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 20:46  توسط نسيم |